روز بیست و هشتم ، روایت بیست و هشتم

عاشقم ، عاشق و جز وصل تو درمانش نيست

كيست كاين آتش افروخته در جانش نيست ؟

جز تو در محفل دلسوختگان ، ذكرى نيست

اين حديثى است كه آغازش و پايانش نيست

راز دل را نتوان پيش كسى باز نمود

جز برِ دوست ، كه خود حاضر و پنهانش نيست

با كه گويم كه بجز دوست نبيند هرگز

آنكه انديشه و ديدار به فرمانش نيست

گوشه چشم گشا ، بر منِ مسكين بنگر

ناز كن ناز ، كه اين باديه سامانش نيست

سر خُم باز كن و ساغر لبريزم ده

كه بجز تو ، سر پيمانه و پيمانش نيست

نتوان بست زبانش ز پريشان گويى

آنكه در سينه بجز قلب پريشانش نيست

پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند

كه كسى نيست كه سرگشته و حيرانش نيست

---------------------------------------------

---------------------------------------------

کسانی می گفتند : عارف مثل کوه است ،

کوهی که معرفت خدا را تاب می آورد ؛

و کسان دیگری می گفتند : عارف همچو آفتاب است ،

آفتابی که زمین را روشن می کند .

جوانمرد اما می گفت : عارف نه کوه است و نه آفتاب ،

عارف پرنده ای ست که در جستجوی دانه از آشیانه جدا شده ؛

دانه پیدا نکرده ، آشیانه را هم گم کرده است .

عارف در آسمان حیرت بال بال می زند .

اما آن سیمرغ همین را دوست دارد :

پرپر زدن پرنده ای کوچک را در آسمان حیرت .

/ 2 نظر / 7 بازدید
مهمان ناخوانده

اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را با او بگو حكايت شب زنده داريم با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق شايد وفا كند بشتابد به ياريم... منتظر شنيدن ناقوس های زيبای حضورت هستم

شاگرد کوچک

دارم وارد بازی جديدی می شم. شايد اگه بودی می گفتی اين هم يک امتحان ديگری هست. برام دعا کن