روز سی و هشتم ، روایت سی و هشتم

از لطف خدا " نحن قسمنا "  داریم

از سمع " سمعنا و اطعنا "  داریم

در وقت اجل خدنگ شیطان چه کند؟

چون جوشن" ربـّنا ظلمنا " داریم ...

------------------------------------

------------------------------------

عزرائیل دست جوانمرد را گرفتو بوسید و گفت :

ای جوانمرد ! دیگر تمام شد ، آخرین نَفَست را به من بده ، باید برویم .

جوانمرد گفت : هرگز، هرگز نفَسم را به تو نخواهم داد .

فرشته مرگ گفت : اما ای جوانمرد ، مگر تو نبودی که می گفتی :

چهل سال است که جانم میان لب و دندان ایستاده است ؛

مگر تو نبودی که می گفتی : بیست سال است که کفن مرا از آسمان آورده اند و بر من انداخته اند ؛

مگر نمی گفتی : سر از کفنم بیرون کرده ام و سخن می گویم .

جوانمرد گفت : گفته ام ، اما جانم را به تو نمی دهم ؛

زیرا این جان را از تو نگرفته بودم تا به تو بازپس دهم .

جان را به او می دهم که از او گرفته ام .

فرشته گفت : اما من جانت را به او می رسانم ، بی هیچ کم و بی هیچ کاستی .

این رسم دنیاست . این رسم را پاس بدار ، ای جوانمرد .

اما جوانمرد جان نداد ، جان نداد تا آنکه خدا دستانش را گشود و جوانمرد جانش را تنها به خدا داد .

آن فرشته در گوشه ای بود و نگاه می کرد و با خود می اندیشید که پس این چنین نیز ممکن است !

--------------------------------------

--------------------------------------

پیوسته رضای دوست می دارم دوست

اندوه و بلای دوست می دارم دوست

گـر جان طلبد ز من ، چه تقصیر کنم ؟

من جان ز برای دوست می دارم دوست

/ 3 نظر / 8 بازدید
arash ajam

salam سلام وبلاگ جالبی داری اگه می شه یک سر ه وبلاگ من بزن خیلی منون میشم نظر یادت نره منون می شم بای

شاگرد کوچک

سلام استاد خوبی؟خيلی زيبا بودکاش می گفتی منبع اين حکايات کجاست! فردا روز آخر و فکر می کنم برای کسی که اين راه رو بره روز اول باشه و هيچگاه روز آخر نباشه. خارم ولی گلاب ز من می توان گرفت از بس که بوی همدمی گل گرفته ام خيلی گلی استاد

سلام استاد .. منم می خواستم بنويسم سلام استاد ..منبع اين حکايات از کجاست که ديدم دوست ديگری اينچنين نوشته .!٬! من را می شناسيد اما نه به چهره و ظاهر بلکه به روح و انديشه .. اگه بهم سر بزنيد مطمئنم می کنيد که شناختيد . عالی است .