جوانمرد

گرم شو از مهر و ، ز کین سرد باش

چون مه و خورشید ، جوانمرد باش

                                            "نظامی"

***************************

جوانمردا !

چندان که توانی از مال و جاه و از قلم و زبان ، از هیچ کس دریغ مدار ؛

که وقت آید که خواهی خیری کنی و نتوانی .

                                                         "عین القضات همدانی"

----------------------------------------

----------------------------------------

زمین و زمان را می گردم در جستجوی جوانمرد . می گردم و می روم ، آنقدر تا به عیاران می رسم ؛

نه به این عیار که معنایش چابک و چالاک است ؛

به آن "ایار" می رسم که نامش از یار می آید و مرامش از یاری . آن ایار که به نور و به نار سوگند می خورد و به مهر و به ماه . آن ایار برخاسته از آیین مهر است و میترا .

شگفتا که این جوانمرد تا کجا دور رفته است .

جوانمرد در هر کجا و هر زمان  نامی داشته است . "سربداران" و "اخیان" و "لوتیان" همه جوانمرد بودند و چه بسا جوانمردانی که گمنام ماندند .

هیچ کس به یاد نمی آورد آن نانوای اهل بلخ را ، که خمیر محبت را در دستان خود ورز می داد و در تنور سینه ، نان عشق می پخت .

ببین .. اینجا دری کوتاه دارد . باید خم شوی و وارد شوی ؛ باید خاک را ببوسی که این نشان فروتنی است و پیش شرط جوانمردی . اینجا قدمگاه فروتن ترین پهلوانان است ؛ نشان "پوریای ولی" .

اینجا باید از "نوچگی " به "نوخاستگی" برسی و از "نوخاستگی" به "پهلوانی" و از "پهلوانی" به "کهنه سواری" که هر یک مرتبه ای است از جوانمردی و هر کدام آدابی دارد و رسمی و رنجی ...

**

نام او را نخواهم برد ، نام آن راهزنی را که در کوهستانهای میان مرو و باورد شبی خواست کاروانی را تاراج کند . کسی از کاروانیان قرآن می خواند . کلام خدا در دلش اثر کرد ؛ راهزنی را ترک گفت و تصوف پیشه کرد .

۰

اما به هر صورت جوانمردی ختم است بر مولا و دیگران همه بر سفره او نشسته اند و از نان و نمک او بود که جهان طعم جوانمردی را فهمید.

۰ 

و اما جوانمردی که چهل روایت از او خوانده شد ، هیچ کدام از اینها نیست ؛

هزار و اندی سال پیش عارفی که سلطان العارفین لقب داشت ، "بایزید بسطامی" بر سر تپه ای ایستاد و حضوری را سرخوشانه بویید . یارانش گفتند : ای شیخ ! اینجا فقط خاک است و خاشاک . تو چه چیز را می بویی و بوی چه چیز را می شنوی که این همه خوش است ؟!

بایزید گفت : من بوی مردی را از این ده می شنوم که از پس ما خواهد آمد و به درجه از ما بیش است .

و صد سال بعد ابوالحسن از روستای خرقان برآمد . "ابوالحسن خرقانی" ، همان که عطار او را بحر اندوه و راسخ تر از کوه و آفتاب الهی و آسمان نامتناهی خوانده است و مولانا نیز داستانش را در مثنوی خود آورده است ..

0

زندگی اش به افسانه آغشته است و تا مرز اسطوره پیش رفته است و چه بسیار کرامتها که از او گفته اند : اینکه بر شیری سوار می شد و اینکه ماری کمندش بود و بیل بر خاک می زد و زر بیرون می آورد و ...

چه حقیقت باشد اینها و چه مجاز ، چه بها دارد ؟ کرامت زیستن او بود و شیوه اندیشیدن و رویارویی اش با جهان و مردم و خداوند .

ساده مردی بود اهل کشت و کار و مزرعه اما اهل کتاب و اهل فضل و اهالی دانش بسیار به دیدارش می رفتند و بسیار می آموختند . از ناصر خسرو و بوعلی سینا و ابوسعید ابوالخیر گرفته تا سلطان محمود غزنوی ، سلطان غزنین .

از شیخ خراقانی و مرامش ، از گفته ها و راه و رسمش حکایتهای بسیار آمده و این چهل روایت که گذشت ، چهل واگویه بود از آنچه درباره شیخ آمده است ، در "نورالعلوم" و در "تذکره الاولیا" .

چهل روایت از جوانمردی که جوانمرد نام دیگر اوست ، نام دیگر شیخ ابوالحسن خرقانی .

 

4lerrdv.jpg

بر سردر حرم شیخ خرقان چنین نگاشته شده است :

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم

بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

ما را ز برای دیدنش باید چشم

ور دوست نبیند ، به چه کار آید چشم 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آلباترا

که اين طور جوانمرد رو هم شناختيم البته به لطف شما! من می دونم که اون بهترینه اما می دونم که من کمترینم!!!!!!!! علف هرزم گردان به دور هرچه خوب چه کنم که با همه بدی هایم به خوبی ها عشق می ورزم!

شاگرد کوچک

بعد از چهل روز بلاخره جوانمرد رو شناختيم.اما آيا واقعا او را شناختيم! مرسی که بلاخره گفتی منابع اين حکايات از کجاست.فکر می کنم بهترين شيوه رو برای معرفی اين کتب و جوانمرد انتخاب کردی دوست دارم استاد

مسافر

پس جوانمرد شيخ خرقانی بود؟! عجب توصيفی بود ولی.براوو

مسافر

هی می رسم به ستاره و باز مقصدم جای ديگری است...

نسرين

سلام... جالب و خواندنی بود اپ هستم خوشحال ميشم سر بزنيد

وقتی گريبان عدم با دست خلقت می دريد وقتی ابد چشم تو را بيش از ازل می آفريد وقتی زمين ناز تو را در آسمانها می کشيد وقتی عطش طعم تو را با اشکهايم می چشيد نه عقل بود و نه دلی چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی عالی بود . مثل هميشه ، دوست نديده ام .

مهمان ناخوانده

پيش رخ تو اي صنم ! كعبه سجود مي كند در طلب تو آسمان جامه كبود مي کند