روز هجدهم ، روایت هجدهم

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم

کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم

بر ما کرمی کن که در این شهر گدائیم

زهدی نه ، که در کنج مناجات نشینیم

وجدی نه ، که بر گرد خرابات برآییم

حلاج وشانیم که از دار نترسیم 

مجنون صفتانیم که در عشق خدائیم

ترسیدن ما ، چون همه از بیم بلا بود

اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم

ما را به تو سِری ست که کس محرم آن نیست

گر سر برود ، سِر تو با کس نگشاییم

ما را نه غم دوزخ و نی حرص بهشت است

بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم

----------------------------------------------------

----------------------------------------------------

دروازه غیب اندکی باز مانده بود . جوانمرد کنار در ایستاده بود . پنهانی داخل را نگاه می کرد و می دید که خداوند چگونه همه را می بخشد و چگونه از همه می گذرد .

جوانمرد لبخند می زد .

خدا گفت : پس دیدی که ما همه را می بخشیم و از همه می گذریم ؛

اما نمی بخشیم و به آسانی نمی گذریم از آن که ادعای دوستی ما را دارد .

جوانمرد باز هم لبخند زد .

جوانمرد گفت : اما ما در این دوستی پای می فشاریم ؛ حتی اگر از گناه همه بگذری و تنها از گناه دوست نگذری ...

همه دار و ندار ما در هستی همین است ؛ از این دوستی دست برنخواهم داشت .

و این بار خدا بود که لبخند می زد ؛ لبخندی به فراخی غیب و به رازناکی شهود .

/ 4 نظر / 11 بازدید
نسرين

سلام... حکايت های وبلاگتون خيلی زيبا و آموزنده هستند اگه با تبادل لينک موافقين خبرم کنيد

شاگرد کوچک

خدا انسان و عشق اين است امانتی که بر دوش ما سنگينی می کند

گه خمارم گاه مستم ...

سلام ناصر نوشتت یه جوریم کرد * بوی آشنایی به مشامم میرسد دلم هوای دیار آشنایی را دارد از بوی غربت نفسم بند آمده * بر سر آنم که اگر زدست بر آید دست به کاری زنم که غصه سر آید

نسرين

سلام... من هم شما را لينک کردم