روز سی و نهم ، روایت سی و نهم

شکوه مکن ، دژم مشو

بار ز راه مي رسد

رنج فراق طي شود ،

مهر به ماه مي رسد

يوسف من مکن گله 

از غم و درد بي کسي

قافله پشت قافله

بر سر چاه مي رسد

اي به عزيزي آشنا

بيم چه داري از بلا

هر که نترسد از خطر

زود به جاه مي رسد

غمزده از خزان مشو

غنچه ز شاخه مي دمد

نوبت بانگ بلبلان

خواه نخواه مي رسد

ناله بي سبب مکن

شکوه ز تيره شب مکن

از سخنم عجب مکن

وقت پگاه مي رسد

هاي به غم نشستگان

مژده دهم به خستگان

جانب دل شکستگان

لطف الاه مي رسد

پاي بکوب و کف بزن

عود بساز و دف بزن

شکوه مکن ، دژم مشو

بار ز راه مي رسد ...

-----------------------------------------

-----------------------------------------

هر جا که می رفت ، بهشت هم دنبال او می رفت .

اما او می گذشت و اعتنایی نمی کرد .

بهشت به خدا می گفت : خدایا ببین دیگران همه در آرزوی منند و من در آرزوی جوانمرد .

گذارش به هر کجا می افتاد ، دوزخ از آن حوالی می گریخت .

دوزخ می گفت : خدایا ، ببین همه از من می ترسند و من از جوانمرد .

خدا بهشت را در دست راست او گذاشت و دوزخ را در دست چپش .

اما جوانمرد هر دو را به خدا باز گرداند و گفت :

خدایا ! نه به این امید دارم و نه از آن بیم . امیدم تنها به تو است و بیمم تنها از تو .

بودنت بهشت است و نبودنت جهنم .

پس خدا دستش را گرفت و از روی بهشت و از روی جهنم او را جهاند و گفت :

ای جوانمرد ، آن سو تر از بهشت و جهنم نیز جایی است که تنها خدا از آن باخبر است و آنان که سرِ عبور از بهشت و جهنم را دارند . 

/ 3 نظر / 11 بازدید
arash ajam

salam سلام وبلاگ جالبی داری اگه می شه یک سر به وبلاگ من بزن منون می شم بای نظر یادت نره

کوچه باغ

در دياری که در آن نيست کسی يار کسی کاش يارب که نيفتد به کسی کار کسی سلام دوست عزيز . خوشحالم که دوباره می تونم بهت سر بزنم . چند وقتی به دليل گرفتاری نتونستم بيام . خوشحال ميشم باز هم مثل گذشته قدم به کوچه باغ من بگذاری . موفق باشی .

شاگرد کوچک

به خاطر بسپار:يک چراغ باش يا يک قايق نجات يا يک نردبان که با آن به شفای روح کسی کمک کنی! موفق باشی استاد