روز سی ام ، روایت سی ام

زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش

كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته ديار محبت كجا رود

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد

اي خواجه درد هست و ليكن طبيب نيست

در كار عشقِ او كه جهانيش مدعي‌ست

اين شكر چون كنيم كه ما را رقيب نيست

جانا نصاب حُسن تو حد كمال يافت

وين بخت بين كه از تو هنوزم نصيب نيست

گلبانگ سايه گوش كن اي سرو خوش‌خرام

كاين سوزِ دل به ناله هر عندليب نيست

-----------------------------------------------

-----------------------------------------------

جوانمرد بر تپه ای ، در سجده ، آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد .

مسافری که از دورها آمده بود ، جوانمرد را دید ،

سفره دلش را گشود و از غریبی گفت و از غربت نالید

که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی .

جوانمرد لبخندی زد و گفت :

برو ای مرد و شادان باش که این غربت که تو داری و این رنج که می کشی هنوز آسان است ، پیش آن غربتی که ما داریم .

زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد ،

غریب آن است که دلش در تن غریب است .

و ما این چنینیم با دلی غریبه در تن خویش .

/ 4 نظر / 6 بازدید
شاگرد کوچک

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن خوشحالم که ۳ چهارم راه رو طی کردی

سعيد

درد غربت گر به عشق وصل باشد درد نيست مرد که اندر سينه اش دردی نباشد مرد نيست جيگرتو

night

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد