روز بیست و هفتم ، روایت بیست و هفتم

باز هم غروب جمعه و باز هم دلتنگی

----------------------------------------

به یاد مرحوم آقاسی

شيعه يعنى شوق ، يعنى انتظار
صاحب آيينه تا صبح بهار
شيعه يعنى صاحب پا درركاب
تا كه خورشيد افكند رخ از نقاب
فاش مى‏بينم ملائك صف به صف
اينغزل خوانند با تنبور و دف
عشقبازان ، شور و حال آمد پديد
ميم و حاى و ميم ودال آمد پديد
شب نشينان ديده را روشن كنيد
آن مه فرخنده حال آمد پديد
آمد آن روزى كه در ناباورى
سر زند از غرب مهر خاورى
راستين مردى رسدبا تيغ كج
شيعيان الصبر ، مفتاح الفرج
چيست آن تيغ سفيد آفتاب
بى‏گمانلاسيف إلّا ذوالفقار
حيدر از محراب بيرون مى‏زند
شب نشينان را شبيخونمى‏زند
آفتاب ، اى آفتاب ، اى آفتاب
از نگاه بندگانت رخ متاب
از فروغتديده ادراك چاك
از فراغت ، اشك ، مدفون زير خاك
آفتاب شيعه ، از مغرب درآ
بار ديگر سر زن از غار حرا
بت پرستان تركتازى مى‏كنند
با كلام اللهبازى مى‏كنند
تيغ بر كش تا تماشايت كنند
تا كه نتوانند حاشايت كنند
پاككن از دامن دين ، ننگ را
اين عروسك‏هاى رنگارنگ را
اين سخن كوتاه كردموالسلام
شيعه ، يعنى تيغ بيرون از نيام‏

-------------------------------------------

-------------------------------------------

جوانمرد دعا می کرد و از خدا آیینه ای می خواست تا خود را ببیند .

خدا دعایش را برآورده نمی کرد ، و جوانمرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید .

روزی ، عاقبت ، دعای جوانمرد مستجاب شد ،

و خدا آیینه ای به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید .

پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی .

جوانمرد ترسان شد و گفت : نه ، خدایا ، اما این من نیستم .

پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز و گداز که در من بود ؟خدا گفت : آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی ،

آن منم ؛ که گاهی در جامه تو می روم .

وگرنه تو همینی که می بینی .

جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت ...

/ 4 نظر / 9 بازدید
شاگرد کوچک

نمی دانم ايا اگر لحظه ای بال خوابيده ی اين پرنده به پرواز هم نه به خميازه ای باز باشد به هفت اسمان تو يک ذره بر می خورد؟ دلم تنگ شده

سعيد!!!

ما را بجز این زبان زبانی دگرست جز دوزخ و فردوس مکانی دگرست فدات

آلباترا

من واقعا از خوندن پست هات لذت می برم پایدار باشی

آلباترا

می شه بگی منبع اين جوانمرد نامه ات چيه؟ آخرشه