روز پنجم ، روایت پنجم

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن

ترک من خرابِ شبگرد مبتلا کن

مائیم و موج سودا ، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن ، وفا کن

دردی ست غیر مردن ، کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم ، کین درد را دوا کن

در خوابِ دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

**********************************

روزی مردی ، پرسید : نشان جوانمردی چیست ؟ جوانمردا ، بگو تا ما هم مردی مان را جوانمردی کنیم !

جوانمرد گفت : کمترین نشان آن است که  اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو ، تو آن یکیِ خودت را هم برداری و روی هزار تای برادرت بگذاری  !

مرد گفت : وای بر ما که از مردی تا جوانمردی ، هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم .

/ 1 نظر / 6 بازدید
گه خمارم گاه مستم ...

Home Email Archive Designer الهی! از ما هرکه را بینی معیوب بینی... هر کردار که بینی همه با تقصیر بینی... با این همه نه باران بر ما بازمی ایستد ، نه جز گل کَرَم می روید... چون با دشمن به سخط بچندین بری ، پس سود پسندیدگان چه اندازه...؟ و آئین محبان را چه پایان... مقام عارفان را چه حد و شادی دوستان را چه کران...؟ الهی! هرچه مرا از دنیا نصیب است به کافران ده... وآنچه مرا از عقبی نصیب است ، به مومنان ده.. مرا در این جهان یاد و نام تو بس و درآن جهان،دیدار و سلام تو بس...