درددل یه بنده عاصی!

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا


چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا


چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید


چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا ...


به راستی که خدایا ،


وقتی به تو فکر میکنم


گونه هایم سرخ اند


جایی خواندم عشق یعنی همین .


روزی که به تو فکر نکنم


سپیدِ سپیدم


و جایی خواندم مرگ یعنی همین ...


4mjr0pd.jpg
الهی و ربی من لی غیرک


 

خدایا راحت واسه خودت نشستی اون بالا ،


یکی فحشت میده ،


یکیبه درگاهت سجده می کنه .
یکی داره بهت می خنده ،


یکی با عصبانیت سرت داد میزنه .
یکی نمی دونه باهات قهره یا آشتی ؟


یکی هم از دل و جون شکرت می کنه .
یکیمی خواد انکارت کنه ،


یکی می خواد اثباتت کنه .
یکی می خواد بزرگت کنه ،


یکی میخواد خرابت کنه .

چه آرامشی داری .. !


همیشه خودتی ،


هیچ وقت عوض نمیشی .


ولی واقعااین همه سال از خدایی کردن خسته نشدی خدا ؟


میگن دوسمون داری ، ممنون ازت


ولی یه روزمخودتو جای بعضی از ماها بذار ...


می دونم که خیلی مهربونی
ولی بازم بندگیِ خدای سخت گیری چون تو رو کردن کارسختیه خدایا

.


خب اینم یه جور درددل گفتن با خداست دیگه !


به قول مولانا :


هیچ آدابی و ترتیبی مجوی


هر چه می خواهد دل تنگت بگوی

 

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی

کاش بهم ياد داده بودی که چطوری می تونم مثل تو به اين ارامش برسم اما خوشحالم که ....

محمدرضا

من خود کيم ما کيست او يا او زمن يا من از او/ خود زنده و باقيست او يرلی يلی يرلی يلی

تک بيت نويس

بگشای دری که در گشاینده تویی بنمای رهی که ره نماینده تویی من دست به هیچ دستگیری ندهم کایشان همه فانی اند و پاینده تویی

شاگرد کوچک

من که از درون ديوارهای مشبک شب را ديده ام و من که روح را چون بلور بر سنگين ترين سنگ های ستم کوبيده ام منی که به فرسايش واژه ها خو کرده ام و من-- باز افريننده ی اندوه هرگز ستايشگر فروتن يک تقدير نخواهم بود و هرگز تسليم شدگی را تعليم نخواهم داد زيرا نه من ماندنی هستم نه تو و انچه ماندنيست ورای من و توست و من باز هم منتظر خواهم ماند

مريم

خدايا گرچه کفر است اين ولی يک شب از اين شبها/فقط يک لحظه٬يک لحظه خودت را جای من بگذار

محمدرضا

مرسی که لينکمون کردی ما هم لينکت می کنيم.

حنيف

حسن اين نامه در صداقت ميان بنده و خداست...صداقتی که به نجوا حرمت ميدهدو ای کاش اين حرمتها را حفظ کنيم

مريم

محرم اين هوش جز بی هوش نيست ...

مريم

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود تو ولی گشتی واین گمشده را لرزاندی جمع کن رشته ی ایمان دلم پاره شده است من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی... *** نغمه رضايی