آواز غريبی ...

با اينکه دست و دلم به نوشتن نميره اما چون به يه دوست قول دادم پس مي نويسم

ازم خواسته که از شعرهاي خودم بنويسم !

تا حالا از دست نوشته هام زياد نوشتم اما اين از دل نوشته هاي منه

با اين حال اينجا هم مي نويسمش .

*************************************************** 

تنهايي نتيجه پروازهاي بلند است .

آيا هيچ عقاب تيزپروازي را ديده اي که تنها نباشد ؟

به راستي که تنهايي عقاب ، تنهايي غم انگيزي نيست .

*************************************************** 

تاب وصال

 

رنجيده ام از تو ،

از مهر و نگاهت ،

از خوبي و از عشق که بر جان من افتاد .

در گرمي قلبم ،

يا سردي غربت به نگاهم .

ماهي شده بودم که تو صياد شوي ، صيد تو گردم

آواز شدم تا به تن و جان تو آرام نشينم

مهر تو به جانم !

در جان و تنم ريشه دواندي ،

مرغ دلم آهسته رماندي .

آرام به آساني يک خنده شيرين به لبانت

يا لرزش زيباي صدايت

که مي گفت : چه هستم ؟

يک جورکش خسته و تنها ؟

من جورکش جور کدامين گنهم ؟ گو که بدانم !

دانم به دلم سينه قفس گشته ، نفس نيز به زنجير

در هول و ولايم !

مي ترسم از آن روز که من را بگذاري و روي سوي مکاني

مي ترسم از آنجا که تو را خوب نبينم

مي ميرم از آن لحظه که از ديدن من عار کني يا بگريزي .

 

اي کاش . . .

اي کاش مه از کوه مرا بيند و آهسته بيايد ،

بر قلب من آرام نشيند ،

تا گم کنم آثار تو را چند به يک مدت کوتاه ،

آزاد شوم ، حس کنم آزادي خود را .

اي چهره زيباي تو نقاشي قلبم !

بر سينه من دست بکش ، گير به آغوش

و محکم بفشارم !

تا عقده عمرم برمد ، بغض من آزاد .

در تاب وصالت شوم آرام ،

و آنگاه بميرم . . . !

                                    ن . ف

 

2q2l738.jpg

 

 

 

ديوار

 

پشت اين کوه بلند

لب درياي کبود

دختري بود که من

سخت مي خواستمش

و تو گويي که گلي

آفريده شده بود

که منش دوست بدارم پرشور

و مرا دوست بدارد شيرين

و شما مي دانيد

آه اي اخترکان خاموش

که چه خوش دل بوديم

من و او مست شکر خواب اميد

و چه خوشبختي پاک

در نگاه من و او مي خنديد

وينک اي دخترکان غماز

گر نه لاليد و نه گنگ

بگشاييد زبان

و بگوييد که از يک بهتان

چون شد اين چشمه غبار آلوده

و ميان من و او

اينک اين دشت بزرگ

اينک اين راه دراز

اينک اين کوه بلند ... !      ه . ا (سایه)

/ 33 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چه فرقی ميکنه وقتی از ياد رفته

گفته بودم ميروم و در مرام ما رفتن مردن بود و حالا سالهاست که مرده ام

سارا

من فقط از مال دنيا ...................... هيچی ندارم موفق باشی وشاد اقا ناصر مهربون

گيتا

yaghish

سلام(فکر کنم شناختیم؟) هر چی خواستم دخالت نکنم ديدن اين حرفا نذاشت فقط می خوام بگم مردونگی اين نيست که غرورتو زير پا نذاری بلکه اينه که برای رسيدن به چيطی که می خوای به خودت ترديد راه ندی و به دلت تو خيلی جاها اعتماد کنی

گيتا

اونکه لاف عاشقی می زد من تنها گذاشت و رفت من هم خدايی دارم.

ناصر

سلام yaghish عزيز . آره شناختم ... اما خيلی بی انصافيه که فکر کنی اين منم که مغرورم اصلا مگه توی وادی عشق غرور هم جایگاهی داره..برای من که نداشته .. من به دلم اعتماد که نه .. ايمان دارم اما خب روزگا بدی شده yaghish عزيز ... *********************** تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد که چه دردی دارد خنجر از دست عزيزان خوردن از من خسته نمی پرسيدی آه ای دوست ! که چرا تنهايی !؟

شيما

سلام او که از تنهايی می نويسد شايد که گاهی لذت با هم بودنها را چشيده باشد زيبا گفتی که اگر من و تو تنهاييم نتيجه پروازهای بلندمان است...پس باز هم رفيع تر بپر تا به اوج به نور و به او برسی

پرستو

اما تو که تنها نيستی هستی؟