اگر يک نفر رو خيلي دوستش داري٬ <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آزادش بذار،

بذار هر جا دلش خواست بره،

اگر برگشت٬

باشه مال خودت تا قيامت٬

اگر هم برنگشت

بدون هيچ وقت مال تو نبوده

که بخواي چيزي رو از دست داده باشي .

 

 

چشم شوم

 

دوستان ! دست مرا بايد بريد !

دشنه اي ! تا درد خود درمان کنم :

نقش چشمي در کف دست من است ؛

همتي ! کاين نقش را پنهان کنم .

هر شبانگه کافتاب دلفروز

روشني را از جهان وامي گرفت ،

چشم او مي آمد و  ، پرخون ز خشم

در کنار بسترم جا مي گرفت .

شعله مي انگيخت در جانم به قهر

ک"اين تويي اي بيوفا ، اي خويشکام ؟

داده نقد دل به مهر ديگران

غافل از من ، بي خبر از انتقام ؟!"

هر چه برهم مي فشردم ديده را

تا نبينم آن عتاب و خشم را ،

زنده تر مي ديدم ، اي افسوس ! ، باز

پرتو رنج آور آن چشم را . . .

يک شب از جا جستم و ديوانه وار

خشمگين او را نهان کردم به دست :

چون بلورين ساغري خرد و ظريف

از فشار پنجه هاي من شکست !

شاد شد دل تا شکست آن چشم شوم

کاندر او آن شعله هاي خشم بود ؛

ليک ، چون از هم گشودم دست را ،

در کفم زخمي چو نقش چشم بود !

هرچه مرهم مي نهم اين زخم را ،

مي فزايد درد و بهبوديش نيست ،

هرچه مي شويم به آب اين نقش را ،

همچنان برجاست . . نابوديش نيست !

دوستان ! دست مرا بايد بريد !

دشنه اي ! تا درد خود درمان کنم :

پيش چشمم نقش درد است آشکار ؛

همتي ! کاين نقش را پنهان کنم . . .

 

******************************

در چنين پاييزي كه مرگ
« نفس كشي » به ميدانش نيست
در جانم جوانه مي زند
زخمي كه يادگار « قابيل» است .
و من هنوز
به دوش مي كشم
نعش برادران هابيلم را
با سنگيني سكوتي كه سالهاست
ميلادش را انتظار مي برم
در فريادي
شبيه شهوت پاييز .

آيا سهم من از پاييز همين است ؟

 

 

/ 21 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

بگذاريد و بگذريد ببينيد و دل نبنديد چشم بيندازيد و دل مبازيد که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت...

آرزو

خب سرم شلوغ بود چی کار کنم :(

baran

اگر تو خاموش بمانی چه کسی خواهد بود...که گواهی دهد،،اينجا بودند عاشقانی که زمين را به دگر آيينی خواستند آذين بندند و چه شيدا بودند.ممنون از کامنتهای قشنگت دوست من....متنت هم زيبا بود عزيز.شاد باشی.باران.

بهناز

من از اين چشم کف اين دست می ترسم خيلی ...

ali

خداحافظ دوست خوبم!!!

سميه

((کسی مرا صدا می زند و من بی آنکه برگردم ميدانم تويی /تويی که از سرزمين آفتاب / به کوير خسته از سراب آمده ای بي آنکه بر گردم می بينمت / تو با خود آفتاب آورده ای / تا ذوب انجمادم را به انتظار بنشينی ...)/ سلام .... بابا ما که مرديم از بس اين همه آدمو آزاد گذاشتيم تا خودشون برگردن / عزيز جان ديگه دوره ی اين حرفا فک کنم تموم شده ...

سميه

راستی اين چشمه هم خيلی وحشتناکه تو رو خدا برش دار

sara

سلام ناصر کجايی ؟؟؟ خوش می گذره يادی از ما نمی نيا

sara

باشههههههههههههههههه!!! يه خط طلبت

آرزو

امروز شونزدهم آقا ناصر ! يادت نره :)