تنها شده ای ای دل ، تنهات مبارک باد

صبر کرده ام ، به جاي زندگي
انتظار کشيده ام ، به جاي نفس
رنج را روسياه کرده ام
ايوب را روسفيد !
اما اين غوره هاي سمج !
حلوا نمي شوند.
پناه بر خدا !
زمانه اي شده است
که ضرب المثلها نيز دروغ ميگويند!

*************************

کاشميدونستم الان کجايي

تو کهنميدوني

آخه دلم داره پر ميکشهواسه

ببين ...

فقط ببين چطوري دارم ذره ذره آب ميشم

به يادچشماي روشنت

دارم خاموش ميشم 

زير بار سنگينخستگيهام 

تو کهباشي من ديگه غمي ندارم

اماحتي وقتي زهر تلخ ياد نبودنت

توی اين شهر مي پيچه 
دلم فقط مرگ مي خواد

ديگههيچي نمي خوام ...

وقتي تو ازم دوري

ببينچطوري خم شدم

زير بار لحظه هاي بي تو بودن

وايامروز ،

فراد ، فردا

و باز فردا رو بايد صبر کنم

يعني ...

آخهچطوري ؟

يادته ؟

يادته هر وقت که دلت تنگ ميشد

يا شايدم ازم ناراحت ميشدی

نگاه به آسمون می کردی و

همينکه ماه رو ميديدی

يه نفس عميق می کشيدی و

بعدشم می گفتی ... ،

يادته بعدش چی ميگفتی ؟

شايد تو يادت نباشه ،

اما من هيچ وقت يادم نميره ... !

ببينحتي ماه هم نيست

که بهش نگاه کنم

که دلم آروم شه .

همه جاتاريکه و کنج اين اتاقک تنگ ...

فقط هق هق گريه منه ،

کهگاهي روی سکوت موج ميندازه

رسيدنبه فصل آخر ...

اي خدا!

کاش جايآرزوهاي محالي که تو دلم ميکردم ، 

يه کمازت صبر و تحمل خواسته بودم

مثل اونبرگي شدم

که وسطاي پاييزخشکشده

وفقط منتظر يه نسيم کوچيکه ،

که بياد و راحتش کنه...  

اون وقتيکه بين هوا و زمين قرار ميگيرم

به ياد چشماي روشنت مي افتم

خيليآروم مي خورم زمين 

يا شايدم محکم خوردم

اماچون چشمات تو خيالم نقش بسته

زياد دردش رو حس نمی کنم

حالا رویزمينم و ،

اين باد وحشيه که داره منو به اين ور و اونور ميکوبه

وايخسته شدم از اين همه تکرار 

ازاينکه اختيارم دست باد باشه ... !

يک لحظهسکوت 

همه جا خاموش 

يهصدايي از دور داره مياد

روم يهسايه سياه مي افته 

ديگه همه چي تموم ميشه

چروکيده  و له ميشم

حالاديگه هيچي واسه از دست دادن ندارم ...

قدمشو از روم بر ميداره

دورميشه 

ميره و دور ميشه. 

حالاتنهام ...

باد هم ديگه تکونم نميده ...

چون ديگه هيچي ازم نمونده

اما ...

اما اگهدوباره بياي

باز بارون مياد

درستهدوباره سبز نميشم

برگ نميشم...

اما يادروزهاي سبز بودنم  مي افتم، 

اون وقتاکه با پرنده هايي که روم لونه بسته بودن  دوست بودم، 

اون وقتا که همه سبز بودن درختو بسته به وجود ما ميدونستن ، 

اونوقتا که با قطره هاي بارون به رقص در مي اومدم، 

اون وقتاکه حتي غم اومدن پاييز منو خشک و چروکيده نميکرد ... ! 

اما حالا در اوج نا باوري

بايد توی بهار بميرم

فصلی که تو متولد ميشی ...

راستی همه اينا واسه اين بود که آخرش بگم :

"  تولدت مبارک  " .

 

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرستو

اما قشنگ بود. حسوديم شد

نسيم

سلام واقعا قشنگ بود فکر کنم واسه اينه که حرفای دلت بود راستشو بخوای وقتی خوندمشون دلم بدجوری گرفت خيلی قشنگه

yaghish

خیلی بی معرفتی!!!!!!!!! در جهانی که همش مضحکه و تکراره تکه تکه شدن دل گه تماشا داره

نورا

سلام متاسفماما اين رسم روزگار.پس سعی کن عادت کنی چون زندگی هم چنان ادامه داره . ادامه داره تا زمانی که به بی رحمی هاش عادت کنی و اون زمانی که عادت کردی وقت تموم شده. و تو به ارامش رسيدی. ااين ها رو فقط به تو نمی گم به خودم و بقيه هم ميگم.

سعيد(نه مرادم نه مریدم ...)

(اول بگم که مرسی داداش خوبم که به بلاگم سر زدی D: ... اما : ) دارم به اين فکر ميکنم که تنهايی تازه اول راه , تنهايی خودش مقدمه عشقه ... عشقی که داشتی و خوب نميديديش ! نه برادر خوبم تو اون برگ پاييزی نيستی , اين فقط ظاهر قضيه ست . در باطن تو نه اون برگ سبز شاداب که علت سبز بودن اون برگ هستی و اينو خوب ميدونی خودت که : "خود تو جان جهانی ..." تو بازنده نيستی تو برنده بی رقيب اين ميدانی پس "تنهات مبارک باد" رهنمای ما مولانا ميگه : "عاشقان جام فرح آنگه کشند که به دست خو یش خوبانشان کشند" پس نه غمگين که شاد و مسرور باش و "برگیر و دهل میزن ..." که اگر بدانی آسمان و ماه هنوز هم مال توست ... پس نيک بنگر و ندای آسمان و ماه را "سماع" کن .

میدونی چی دلم میخواد ؟آره خب تو همیشه میدونی دل من چی می خواد. اما این یکی کم فرق میکنه .دلم می خواد هیچوقت به دنیا نیمیومدم .اگه روز تولدش آدم دعا کنه که کاش هیچوقت به دنیا نمیومد چی میشه .شاید تا سال دیگه اون روز دیگه نباشه .....امیدوارم. دلم برات یه ذره شده میدونی الان دارم آهنگ آرزو رو گوش میکنم .اما من اینو نذاشتم خودش اومد .آخ خدایا

گفتی تولد !! امسال تلخ ترین تولد و داشتم .میدونی تقصیر تو بود .هیچ وقت نذاشته بودی روز تودم تنها بمونم حالا من تنهای تنهام حتی تنها تر از اون روزا که باهام قهر میکردی گفته بودی میخواستی بدونی من کجام .خودمم نمیدونم نمام تهران و اون روز گشته بودم همه جاهایی که باهم رفته بودیم تمام خیابونا ساعت ۱۰ شب برگشتم .اما این دفعه تو نبودی که بیرسی تا این وقت شب کجا بودم با کی بودم که منم خودم و لوس کنم و اذیتت کنم .میدونی وقتی برگشتم هیچ کس منتظرم نبود من تمام روزو تنها بودم .میدونی اونایی که ما رو از هم جدا کردن حتی نپرسیدن کجا بودم اونا حتی نمیدونستن تولدمه ...

مریم

سلام خوبی ممنون که نظرت و برام نوشتی متن جالبی بود تو وبلاگ ترانه قشنگی هم داشت ولی من مجبور شدم تو محیط کار صدا رو قطع کنم خوشحال میشم بازم گاهی اوقات بهم سربزنی موفق باشی یا حق

نيلوفر

and so it is ... just like a story , a short story , a sad story ,.... it's life

زهرا

ناصر جان واقعا عاليه ولی سعی کن بيشتر مطالب عرفانی رو بهش اضافه کنی چون چيزی که از دل برمياد لاجرم بر دل هم می شينه