روز سی و سوم ، روایت سی و سوم

ما که اين همه براي عشق
آه و ناله دروغ مي کنيم

راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان ،

که بي دريغ ،
خون خويش را نثار عشق مي کنند ،

از نثار يک دريغ هم

دريغ مي کنيم؟

---------------------------------------------

---------------------------------------------

آن پیرمرد همیشه خاموش بود و هرگز سخن نمی گفت .

اما آن روز سخن گفت ، آن روز که جوانمردان از او درباره خدا پرسیدند ،

درباره آنکه چگونه می توان خدا را به دست آورد .

پیرمرد گفت : خدا هر روز چیزی به شما می دهد ، تا شما را از سرِ خویش باز کند ؛

تا خود را به شما ندهد .

اما شما اگر او را می خواهید ، به هیچ ، به هیچ و به هیچ چیز مشغول نشوید .

بروید و با خدا مُصر باشید تا شما را به هیچ چیزی از سرِ خود باز نکند .

از او تنها خودش را بخواهید و تنها با خودش خرسند شوید .

پیرمرد این را گفت و خاموش شد و جوانمردان رفتند ...

/ 6 نظر / 12 بازدید
زهرا

سلام وبلاگ زیبایی دارین خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنین موفق باشین در پناه حق

ناب

چو شمع هرکه به افشای راز شد مشغول بسش زمانه چو مغراض در زبان گيرد ضمير خود نگشايم به کس مرا آن به که روزگار غيور است و ناگهان گيرد از امتحان تو ايام را غرض آنست که از صفای رياضت دلت نشان گيرد وگرنه پايه حکمت از آن بلند تر است که روزگار بر او حرف امتحان گیرد

حنيف

گاهی در جستجوی خدا به همين ادميان ميرسی و در نجوای هر از گاهيت به خدا...راهی به سوی او سراغ ندارم جز همين ادميان...گاهی برای بدست اوردن بايد از دست داد

شاگرد کوچک

منتظر رسيدن اتمام اين ۴۰ روز هستم . حتما بعد اين ۴۰ روز از تجربه ی قشنگت خواهی نوشت مگه نه؟

نسرين

سلام... حکايت آموزنده ای بود اپ هستم

شيرين