روز یازدهم ، روایت یازدهم

مـاييم و يكى خرقه تزوير و دگر هيچ

در دام ريـا ، بسته به زنجير و دگر هيچ

خودبينى و خودخواهى و خودكامگى نفس

جان را چو "روان" كـرده زمينگير و دگر هيچ

در بـارگه دوست ، نبرديم و نديديم

جـز نامه سربسته به تقصير و دگر هيچ

بگزيده خـرابات و گسسته ز همه خلق

دل بستـه به پيشامد تقدير و دگر هيچ

درويش كه درويش صفت نيست ، گشايد

بر خلق خـدا ديده تحقير و دگر هيچ

صـوفى كه صفاييش نباشد ، ننهد سر

جز بر در مـردِ  زر و شمشير و دگر هيچ

عالِـم كه به اخلاص نياراسته خود را

علمش به حجــابى شده تفسير و دگر هيچ

عارف كه ز عرفان كتبى چند فراخواند

بسته است به الفاظ و تعابير و دگر هيچ

----------------------------------------------------

----------------------------------------------------

مردی به نزد جوانمرد آمد و گفت :

تبرکی می خواهم ، جامه ات را ،

تا من نیز از جوانمردی بهره ای ببرم .

جوانمرد گفت : جامه مرا که بهایی نیست . اما سوالی دارم ، سوالم را پاسخ گو ، جامه من برای تو .

مرد گفت : بپرس .

جوانمرد گفت : اگر مردی چادر زنی را بر سر کند ، زن خواهد شد ؟

مرد گفت : نه .

جوانمرد گفت : اگر زنی جامه مردان را بپوشد ، چطور ، مرد می شود ؟

مرد گفت : نه .

جوانمرد گفت : پس در پی آن نباش که جامه جوانمردان را بر تن کنی که اگر پوست جوانمرد را نیز بر تن کشی ، سودی نخواهد داشت ؛ زیرا جوانمردی به جان است نه به جامه .

/ 2 نظر / 7 بازدید
شاگرد کوچک

با اين دل رميده نيازم به عشق نيست تنهاييم به عيش جهانی برابر است ايا در خلوت خودت به ياد ادم های تنها هم هستی؟ اگه بودی برای اين شاگرد کوچکت هم دعا کن

سعيد

سلام اره داش ناصر و دلم خواب پروانه شدن ميبيند خدارو چه ديدی شايد تعبير شد توبه ها را بشکنيم آره؟؟؟