روز بیست و پنجم ، روایت بیست و پنجم

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فالی و فریادرسی می آید

63.jpg

جوانمرد بر چرخ و فلک دنیا سوار بود ؛

می چرخید و ذوق می کرد .

می گردید و ذوق می کرد .

بالا می رفت و ذوق می کرد .

پایین می آمد و ذوق می ورزید .

گفتند : پایین بیا ، ای مرد ، برازنده نیست مردی و این همه ذوق ،

مردی و این همه شور و مردی و این همه کودکی .

جوانمرد تردید کرد ، می خواست پایین بیاید ، که خدا دستش را گرفت و گفت :

همان جا بمان ، دنیا چرخ و فلکی بزرگ است که تنها کودکان می توانند بر آن سوار شوند .

دیگران از این چرخ و فلک می هراسند و تنها در گوشه ای به تماشا نشسته اند .

و بدان ! کسی که پیش ما مرد است ، پیش مردم ، کودک است

و کسی که پیش مردم ، مرد است ، پیش ما نامرد !

جوانمرد خندید و کودکی را برگزید .

/ 3 نظر / 10 بازدید
حامی

سلام. میلاد حضرت قائم مبارک

شاگرد دل شکسته

کاش من هم کودک بودم و غصه ای نداشتم. بر چرخ و فلک هستی سوار بودم و می خنديدم. اما چه کنم که کودک نيستم و چشمانم را جز قطرات اشک هيچ همراهی نيست و قلبم را حز غم ... کاش خدا مرا هم دوست بدارد و مرا از این امتحان سخت معاف دارد.

ناب

سلام عيدتون مبارک مطلبت خيلی قشنگ بود شاد باشی