روز بیست و ششم ، روایت بیست و ششم

نیم شبی سیمبرم نیم مست

نعره زنان آمد و در بر نشست

هوش بشد از دل من کو رسید

جوش بخاست از جگرم کو نشست

جام مِی آورد مرا پیش و گفت

نوش کن این جام و مشو هیچ مست

چون دل من بوی مِی عشق یافت

عقل زبون گشت و خرد زیر دست

نعره برآورد و به میخانه شد

خرقه به خم در زد و زنار بست

کم زن و اوباش شد و مهره دزد

ره زن اصحاب شد و می پرست

نیک و بد خلق به یکسو نهاد

نیست شد و هست شد و نیست هست

چون خودی خویش به کلی بسوخت

از خودی خویش به کلی برست

در بر "عطار" بلندی ندید

خاک شد و در برِ او گشت پست

------------------------------------------

------------------------------------------

رو به بالا و رو به پایین نماز می خواند .

رو به چپ و رو به راست ، به رکوع می رفت .

به پس و به پیش و به زیر و به زبر قنوت می خواند .

می چرخید و سلام می داد .

می رقصید و به سجده می افتاد .

خدا گفت : چه می کنی با این همه شور و با این همه بی پروایی ؟

می خواهی به دیگران بگویم چه می کنی ، تا بیایند و سنگسارت کنند ؟

جوانمرد گفت : تو نیز می خواهی به دیگران بگویم که چقدر مهربانی و چقدر بخشنده ،

تا همه بی پروا طغیان کنند ؟!

خدا گفت : جوانمردا ، تو چیزی نگو ، من نیز چیزی نخواهم گفت .

جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و جوانمرد رقصید .

و نام آن چرخیدن و خندیدن و رقصیدن ، نماز شد !

/ 4 نظر / 10 بازدید
شاگرد کوچک

سلام خيلی زيبا بود مثل هميشه

آلباترا

خدای ما وسوسه عاشقی پذيرد نماز نپذيرد! من شما رو لينک کردم.

شيرين

آنکه را اسرار حق آموختند مهر کردند ودهانش دوختند قومی متفکرند اندر ره دين قومی به گمان فتاده در راه يقين میترسم از آن که بانگ آيد روزی کای بيخبران راه نه آنست و نه اين با سلام و ممنون از مهرتان

ناب

سلام بسيار زيبا . شاد باشی