چون که اکنون تو منی ، ای من درآ !

اين نزديکي‌ها،

يا نه،

شايد هم آن دورها،

يک نفر هست که

نه من مي‌دانم چرا او هست

و نه او مي‌داند چرا من .

فقط مي‌دانيم هستيم !

**************************************

نشسته بود روبروی من و چشم ازم بر نمی داشت.

یه لبخند ملیح هم رو صورتش بود.

نمی دونم چقدر گذشت که متوجه شدم قیافه ش آشناست!

نمی دونم چرا ازش نپرسیدم که اسمت چیه و من تو رو کی و کجا دیدم!

شاید اگه اختیارم دست خودم بود ازش می پرسیدم!

با دقت که بهش نگاه کردم دیدم چقدر شبیه منه، انگار اصلا خود من بود

آره ، اون من بودم اما از یه جنس دیگه!

با هم به خیلی چیزا فکر کردیم ولی یه کلمه هم با هم حرف نزدیم،

نزدیکای صبح بود ، انگار باید می رفت...

اما قبل از رفتنش تو دلش یه چیزی گفت

ولی من شنیدم که چی گفت ... !

از خواب که بیدار شدم هنوز داشتم دنبالش می گشتم!

راستی اون بهم گفت :"مواظب خودت باش.

4z3ycki.jpg

در دوردستها

کسي را مي شناسم ،

که قلبي به وسعت دريا دارد

و چشمهايش ،

امتدادي از غمگين ترين غروب خورشيد زندگيش

و تبسم لبانش ،

گلچيني از غنچه هاي نو شکفته بهاري ست

دستهايش به اندازه تمام کهکشانها جاي دارد

و قدمهايش ،

در ابتداي زندگي ست .

او را و نگاههاي عاشقانه اش را مي شناسم

نگاه هايي مملو از ياس محبت

او را مي شناسم

او را که وجودش سرشار از آبي بي کران است

او را که همراه نسيم صبا مي وزد ،

آري ، او را مي شناسم ...

در دوردست هاست اما ،

در دوردستي که همين نزديکي هاست

خانه اش پر از سادگي و صفا

کلبه بي ريا و محقر او را مي شناسم

او نيمه پنهان

و روح گمشده من است ،

آسمان خانه اش هميشه آبي باد

او را مي شناسم ...

/ 10 نظر / 11 بازدید
سوسن

گاهی اوقات نمی شود قلب راکند انداخت دور

داش ناصر قشنگ نوشتی بازم مثل هميشه ايول ايول داش ناصرو ايول مرسی که شعرتو برام نوشته بودی بی اجازه ات گذاشتمش تو وبلاگم میتونی شکایت کنی بعدشم خودت بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم بعدشم یه وبلاگ با کمکت راه انداختم مشتری اول آخرشم خودتی درکت میکنم مصیبتیه مرسی که مثل همیشه لطف داری

داداش کوچيکه

نيمه گمشدت خودتی اونو جای ديگه جستجو نکن ! ولی آخرش ميبينی نيمت که هيچ حتی خودت رو هم نمی تونی پيدا کنی ! نميدونم من که کلا قاطی کردم سر اين مسئله !!! تو هم خودتی هم نيستی ! "در آیینه بینید اگر صورت خود را آن صورت آیینه شما هست و شما نیست"

مريم

کسی از دور دستها آمده بود و برايم لالايی می خواند... خواب شيرينی بود... صبح رفته بود... روز روشن تر شده بود... و راه دورش نزديک تر...

نسيم

زندگی چون قفسی است قفسی تنگ پر از تنهایی و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آنهم پرواز....

آرزو

سلام .خیلی خوشحالم که تند تند آپ میکنی.البته خودت علتشو بهتر میدونی.امروز ....من خیلی دلتنگم اميد واهی زندگي دريا نيست ، من و تو قايق و موج ؟! دل من پژمرده قايقم رفته به زير پريشان به سراغ خط خط خاطره هام همانند تو در باد گرفتار نسيم و اسير شب يلداي جنون باز هم صبر ؟! ولي تاريک است ، انتها نزديک است ... !

پرستو

شايد به خاطر اينه که زياد به خود واقعي‌ت نزديک شدی. منم نظرم همينه که مواظب خودت باشی. توی همين مدت کم خيلی چيزا ازت ياد گرفتم چیزایی که تو این همه مدت از هیچ کس یاد نگرفته بودم و به خاطرش ازت ممنونم.

mary

sorry ke naomidet mikonam ama man modathast inja dfar entezare godot hastam va hala ba etminan mitonam begam "NOBODY COMES"

نيلوفر

ولی فقط شناختن که کافی نيست . هست رفيق ناصر ؟