يه خاطره

بعد از ظهر بود . هوا خیلی گرم بود . داشتم می رفتم خونه . سوار ماشین شدم...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پشت چراغ قرمز داشتم چرت میزدم که یه سایه افتاد روی صورتم . نگاه بیرون کردم ، یه دختر کوچولوی با سر و صورت نسبتا گرد و خاکی که یه دسته گل دستش بود روبروی خودم دیدم..اولش محل نذاشتم و سرم رو انداختم پایین ، چند ثانیه بعد دوباره نگاهش کردم ، داشت توی چشمای من نگاه می کرد . من هم توی چشماش نگاه کردم.چند ثانیه به هم خیره شدیم..

دختر کوچولو بدون اینکه حرفی بزنه نگاهشو پایین انداخت . احساس کردم اگه یه کم دیگه بهش نگاه کنم گریش می گیره..

پنجره رو پایین کشیدم و بهش گفتم :"این دسته گل فروشیه ؟"

در حالی که سرش پایین بود ، گفت :"اوهوم "، سرش رو هم تکون داد.

پرسیدم :"چند؟" ، ولی جوابی نشنیدم.

دستمو دراز کردم طرف صورتش ، اما قبل از اینکه دستای من صورت اونو لمس کنه سرش رو بالا گرفت و گفت :"1000"..

وقتی دوباره چشمم توی چشماش افتاد ، دیدم بغض گلوشو گرفته و گوشه چشماش اشک جمع شده ، خیلی زود از کیفم یه هزاری در اوردم و بهش دادم ، اون هم دسته گل رو به طرف من دراز کرد .

دسته گل رو ازش گرفتم و اون هم یه لبخند تلخ و عمیق زد و رفت ..

با نگاهم داشتم تعقیبش می کردم ، از من که داشت دور می شد با آستینش داشت چشماشو پاک می کرد ..

صحنه ای بود .. نمی دونم خوشحال بودم یا ناراحت ولی حالم خیلی گرفته شد ..

اولش یاد "دختر کبریت فروش" افتادم .. بعدش یهو یاد شعر "دختر گل فروش" افتادم ..

بدون اینکه حواسم باشه داشتم توی ذهنم اونو مرور می کردم ..اما یه خط در میون یاد قیافه اون دختر می افتادم ، با اون نگاه ظریف و شرمی که توی صورتش بود ..

نمی دونم الان کجاست و داره چی کار میکنه ، ولی اگه باز هم ببینمش اول اسمشو ازش می پرسم و بعد باز هم ازش گل می خرم .. نمی دونم چرا ؟؟؟

 

                          

 

دختر گل فروش

 

اي گل‌فروش ، دختر زيبا كه مي‌زني

هر دم چو بلبلان بهاري صلاي گل

نرم و سبك به جامه گلدوز زرنگار

پروانه‌وار مي‌خزي از لابلاي گل

حقا كه همنشين گلي ، اي بنفشه‌مو

سيماي شرمگين تو دارد صفاي گل

بر عاج سينه ، سنبل گيسو نهاده سر

جان مي‌دهد به منظره دلرباي گل

گلزار مي‌نمايدم آفاق در نظر

از نغمه تو بلبل دستانسراي گل

گل بي‌وفاست ، آن همه گَردش چو من نگرد

ترسم خداي نكرده نبيني وفاي گل

من نيز باغبان گلي بودم اي پري

بردم همه تحمل خار و جفاي گل

پروانه‌وش كه سوزد و افتد به پاي شمع

آخر گداختيم من و دل ، به پاي گل

تعريف مي‌كني گل خود را و غافلي

كز عشوه تو جلوه نماند براي گل .

 

             

 

وفا ز گل مطلب که زاده خار است . . .!

 

 

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sogol

ناصر جان مطلبت خيلی قشنگ بود. گاهی اوقات بعضی نگاهها جور ديگه ای به دل ادم می شينه و حس ديگه ای رو به ادم القا می کنه، مخصوصا نگاه بچه ها که پر از خلوص نيت و معصوميت.... اپديت کردم. خوش حال ميشم بهم سر بزنی. موفق باشي

بهناز

آی شيطون پس مسئله نگاه بوده و خاطره و دختر بودن اون گل فروش !!!

sara

((کسی که می تواند بگرید سعادتمند است)) /هيشکی منو دوست نداره/آپ ديتم و منتظر

الهه

سلام ممنونم از حضورت ... جمله آخرت عالی بود وفا ز گل مطلب که زاده خار است ... فردا آپ میکنم مثله هر سه شنبه تونستی بیا خوشحالم میکنی

تادنيا دنياست دوستت دارم

سلام ناصر جون قربون خودت با اون حالت فردين بودنت - بابا مايه دار ما را هم تحمويل بگير - مي دوي چرا اون داشت گريه مي كرد چون بدبخته چون تو مملكتي زندگي مي كنه كه قيمت نفتش از ۶ دلار به ۶۷ دلار رسيده ولي اين پول تو هوا غيب ميشه مرسی که سر زدی راستی يک خبر تو وب لاگم يک راديو گزاشتم که ۲۴ ساعته موزيک ايرونی باحال پخش می کنه

الهه

سلام ناصر جان شرمنده که یه روز زود آپ کردم آخه ترسیدم امروز نتونم مطلبم رو بذارم تقصیره پرشین بلاگه ... خیلی ممنون که اومدی شاد باشی در مورد کامنتت هم بگم فکر نکنم کسی از این شلاقهایی که خورده عبرت بگیره ... شاید به قوله تو لذت بخشه...

تادنيا دنياست دوستت دارم

سلام واسه شنيدن راديو موزيك 24 ساعته تو وب لاگ من بايد ريل پلير داشته باشي كافيه روش كليك كني و بزاري بافر كنه البته اگر رفيق من دسترسي به صدا را واسه شما تو شبكه نبسته باشه

مريم

خاطره شما منو ياد خاطره خودم انداخت...يه شب زمستون...دير وقت...سرما...کمی هم برف ... چراغ قرمز ... چهار راه ... پسرک آدامس فروش ... انقدر کوچک که قدش به شيشه نمی رسيد ... به آدامس می گفت آداس... آداس!آداس!... و من که سردم شد وقتی برای خريدن آدامس شيشه رو پايين کشيدم... چقدر اين خاطره ها زيادن!!!

aziz

خيلی خوب بود تو که همدردی مرا ياری ده به من عاشق اميدواری ده اگه عشق با ما سر ياری نداشت تو به من قول وفاداری بده ----------------- پشت پا خوردم از هر کس که میگفت یار منه چون که دیدم روز و شب در پی آزار منه اگــه دستی از محـبت حـلقه شد بـر گردنم دیـدم ایـن دست محـبت حـلقه ی دارمنـه --------------- گفته بودم که اگر بوسه دهي توبه کنم...که دگر بار از اينگونه خطاها نکنم بوسه را داد و چو برداشت لبش از لب من ......توبه کردم که دگر توبه ي بيجا نکنم ---------- اوقات خوش آن بود كه با دوست بسر رفت - باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود یاعلی