اول) فاطمه ، فاطمه است

 

آری .. فقط فاطمه است که "فاطمه" است!


به قول دکتر شریعتی در کتاب "زن" :


در جامعه و فرهنگ "اسلامی"! سه چهره از زن داریم :
1- یکی چهره زن سنتی و مقدس مآب
2- یکی چهره زن متجدد و اروپایی مآب
3- یکی هم چهره فاطمه و زنان "فاطمه وار"! که البته هیچ شباهت و وجه مشترکی با چهره ای به نام زن سنتی ندارد
{ راستی آیا امروز هم چهره زنی که فاطمه وار باشد داریم؟ }


در جامه ای که اصالت از آن "تولید و مصرف" و "مصرف و تولید" اقتصادی ست و تعقل نیز جز اقتصاد چیزی نمی فهمد ، زن نه به عنوان موجودی خیال انگیز ، مخاطب احساسات پاک ، معشوق عشق های بسیار بزرگ ، پیوند تقدس ، مادر ، همدم ، کانون الهام ، آینه صادقی در برابر خویشتن راستین مرد ، بلکه به عنوان کالایی اقتصادی ست که به میزان جاذبه جنسی اش خرید و فروش می شود.


بگذریم ، از ماست که بر ماست...

166it5u.jpg

عشق یعنی دل سپردندر الست                


از می وصل الهی مست مست


عشق یعنی ذکرناموس خدا                 


یا علی گفتن به زیر دست وپا


عشق یعنیجلوه صبر خدا                  


شرم ایوب نبی ازمرتضی


عشق بر دلداده  فرمان می دهد                 


عاشق جان داده را جان میدهد


عشق باعث شد کهدل سامان گرفت          


پشت درب خانه زهرا جان گرفت


عشق یعنی انقلاب فاطمه                    


از کبودی چشم تارفاطمه


عشق یعنی عشق نابفاطمه                  


بیت الاحزان خراب فاطمه

 


دوم) سکوت من ترانه من است

سکوت من خود سرود و ترانه من است


و گرسنگی من همان سیری من است


و آب در تشنگی من جریان دارد


و در هوشیاری من مستی هاست


و شادی هاست در فغان و شکوه من


و دیدارهاست در غربت تنهایی من


و پنهانی من عین ظهور


و ظهور من همه ستر و حجاب است

 

چه بسیار که از غمها شکوه می کنم


و قلبم بدان غمها به خود می بالد


چه بسیار که می گریم و دندانهایم به خنده رخ می نمایند


و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد


و دوست در کنارم نشسته است


و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم


و آن چیز در حلقه نگین من است


گاه شبِ تاریک دشمنانم را در پرده ظلمت می پوشاند تا من پرده رویاهای خویش را بگسترم


و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را درمی پیچد و به کناری می رود ..

 

 خلیل جبران

سوم) سلطان العارفین بایزید بسطامی

کو سوخته ای که سازمش همدم خویش


یا دلشده ای که یابمش محرم خویش


پس هر دو به کنج خلوتی بنشینیم


من ماتم خویش دارم او ماتم خویش


خواهی که رسی به کام بردار دو گام


یک گام ز دنیا و دگر گام ز کام


نیکو مثلی شنو ز پیر بسطام


از دانه طمع ببُر که رستی از دام

 

بایزید بسطامی در خواب شنید که از مقام صدر طریقت به او می گویند : درگاه ما را رکوع و سجود بی انکسار دل و بی صفای جان به کار ناید! که خزائن عزت ما پر از رکوع و سجود خداوندان دل است.چون به درگاه ما آیی درد دل بر جام جان نِه و به حضرت جانان فرست که درد دل را به نزد ما منزلتی ست.


در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس


بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است ...

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تک بيت نويس

يا فاطمه من عقده دل وا نکردم گشتم ولی قبر تو را پيدا نکردم چشم انتظارم مهدی زهرا بيايد تا تربت پاک تو را پيدا نمايد ...

مريم

سلام ممنون که قدم به کلبه هميشه تنها گذاشتيد اميدوارم که قسمت شما هم بشه انشاء ا...

داداش کوچيکه

اول : تسليت باد ! آری "اینها همه فاطمه است و فاطمه اینهمه نیست ! فاطمه فاطمه است ..." دوم : سکوت چنان زيباست که آن در وصف نايد ! سوم : تا منزل يار دو قدم بيش نيست يکی بر سر "خود" نهی وان دگر بر در يار نهی !!! "بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست" ... "بشکن دل بینوای ما را ای عشق این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است"

مهناز

سلام سر افراز کديد و تشريف اورديد. خوشحالم با کسی آشنا می شوم که دغدغه های شبيه به من دارد. در رابطه پست شما يک کوچولو نوشتم موفق باشد و باز هم سر بزنيد

نيلوفر

رفيق ناصر ٬ من داشتم فکر می کردم اين شعر قسمت دوم مال خودته ... خليل جبران رو ننوشته بودی من کف می کردم ! اما عجيب زيباست . ( همه ی اين ها يعنی اينکه شعرهای حضرتعالی هم همين قدر زيبا هستند ) . و بخش سوم / که خواندنی بود ... . با تأخیر ٬ تسلیت .

مريم

شعر زیبایی است... گوهری است تراش خورده؛ تک تک ابیاتش مفاهیم بلندی دارد؛ از صنایع ادبی بهره ی فراوان برده است و حقیقتاً بر دل می نشیند... تقدیم به آستان رسول گرامی، پدر امّت و همسرشان خدیجه ی کبری صلوات الله علیهما توانِ واژه كجا و مديحْ گفتن او؟ قلم، قناريِ گنگ است در سرودن او كشاندنش به صحاريّ شعر ممكن نيست كُمِيت معجزه لنگ است پيش توسن او چه دختري! كه پدر پشت بوسه ها مي ديد كليد گلشن فردوس را به گردن او چه همسري كه براي علي (ع) به حظّ حضور طلوعِ باورِ معراج داشت، ديدن او چه مادری ، که به تفسیر درس عاشورا حریم مدرسه کربلاست دامن او بمیرم آن همه احساس بی تعلق را که بار پیرهنی را نمی کشد تن او دمي كه فاطمه(س) تسبيحِ گريه بردارد پيام مي چكد از چلچراغ شيون او ازآن ز ديده ي ما در حجاب خواهد ماند كه چشم را نزند آفتابِ مدفنِ او

بهزاد بهادری

سلام به روز شدم حتی اگر شب باشد. دعوتید به : 1) شعری که نشنیده اید: جنگ ،غزل ، مریم حقیقت 2)وطن پرنده ی ... من بی پروازم ؟ 3)قطارم روی ریلی که به هیچ جا نمی رود شاید گل سرخی بدمد !! منتظرم امدنت را تا بعد _

آرش

سلام من دوباره آپ کردم