آبان رفت .. باران آمد

آبان آمد ...

آبان با آب آمد ...

آبان رفت ..

آبان رفت و باران آمد .. 

من آبان را دوست دارم .

آبان به من آب می داد .

همیشه !

امسال آبان با ضیافت آب های شور و شیرین آمد ...

در سکوت ...

خداحافظ ماه خوب من ،

خداحافظ ...

7y82uz6.jpg

۰

گفت : شيفته‌ بارانم ،

گفتم : مي‌دانم .

گفت : نمي‌داني ،

هيچ كس نمي‌داند كه به هنگام بارش باران چه شوري در من بيدار مي‌گردد .

آن چنان بي تاب و بي‌خود مي‌شوم كه تاب ماندن در زير سقف و سرپوش ندارم .

هر كجا كه باشم ، با هر كه نشسته باشم ، دگر سر از پا نشناسم .

هيچ يك ، مرا از رفتن باز ندارد ، نه گرماي بستر و نه ديدار يار ...

سربرهنه و دل باخته بيرون زنم و در زير باران چونان تشنگان جشن سيرآب شدن گيرم .

در زير بارش تند ابرها بي‌قرار شتاب كنم .

با باران از درد گويم و رازهاي پنهان در دل ،

در زير باران ، بي دغدغه نگاه ديگران ، بخندم و دست افشان و پاي كوبان

با رقص باران به پيشواز سخاوت و بخشش آسمان روم .

با باران دل از غبار اندوه و گرد كينه بشويم

با باران زنگار از آينه‌ دل بزدايم

با باران شادمانه برقصم

باران هر چه تندتر، دل من شيداتر ...

رگبار را جشن گيرم و به چشمانِ تر خورشيد بخندم

شاخه‌هاي شسته و تر را ببوسم

خاك باران زده را ببويم

گل‌هاي خيس سَرخَم كرده در زير بارش آسمان را نوازش كنم ..

0

باران سرود آسمان است

باران آواي مهر ابرهاست

باران بخشنده‌اي بي چشم‌داشت است

باران شوينده‌ ناپاكي‌هاست

باران دست نوازش‌گر آسمان است

باران سرود هستي و ايثار است

باران ، باران است .

مي‌بارد و مي‌شويد و جان مي‌بخشد

ناپاكي را مي‌شويد و تن خويش آلوده مي‌دارد

باران ترانه‌ مهر آسمان است

باران فرزند خدايان است

باران هديه خدايان است

باران ، باران است .

در زير باران رنگ‌ها تابناك گردند و سياهي ناپديد گردد

من شيفته‌ بارانم ،

و من هر بار كه ابري در آسمان مي بينم، مي دانم كه او دل نگران، چشم به راه باران است

مي‌دانم كه اگر ببارد تا ساعت‌ها در زير باران رقصِ شادماني خواهد نمود

مي‌دانم كه پس از باران، آب‌چكان و دل شسته بازخواهد گشت

مي‌دانم كه تب خواهد كرد و چند روزي توان برخاستن نخواهد داشت

مي‌دانم كه پاكي دل و جانش را كه به زلالي چشمه‌ساران است، از باران دارد

مي‌دانم روشناي دل و تازگي روحش را از باران برگرفته است

مي‌دانم نگاه‌ زيبابين و خطاپوش‌اش باراني ست

آن اندازه دل داده است و دل از غبار شسته است كه خود چشمه‌اي جوشان و پاك گشته است

و او خودِ باران است

و من سخت ، دلم براي گلِ يخِ باران‌زده‌اي كه مرا به مهماني مهر برد، تنگ است

من نيز دلم هواي باران دارد

من نيز نياز به دل شستن و درد دل كردن با باران و نازنين گل يخ خويش دارم ..

0

آی باران ... !

ترا به نام ابر و پاكي سوگند می دهم كه بباري

ببار كه او چشم به راه توست

ببار كه من سخت دل چركينم

ببار كه من سخت دل تنگم

ببار كه گل‌ها در ميان دود ، بي نفس و آلوده ی تن گشته‌اند

ببار كه رنگ‌ها چركينند

ببار كه دل‌ها تشنه‌اند

ببار تا با سرود مهر و زمزمه‌ شاد باران رقصي مستانه كنم

ببار كه او بي‌تاب است

ببار كه من غبار اندوه گرفته‌ام

ببار نازنين ،  

ببار ... !

۰

 

/ 44 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاگرد کوچک

سلام استاد اين بار حرفی برای زدن ندارم چون تو خودت همه ی حرفها رو زدی اون هم درست توی همون شبهای بارونی... موفق باشين و من هميشه منتظرم

رسم بد عهدی ايام چو ديد ابر بهار گريه اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد .. برای دوست نديده ام .. باز هم آذر شد و دلتنگی هام سر به طغيان گذاشتند .. موفق باشی .

نيلوفر

آبان زود می گذره ... چرا ؟ تقصير شما آبانی ها باشه فکر کنم !!!

نيلوفر

بارون هم که قصد کوتاه اومدن نداره ... قشنگه ٬ اما خوب آدم دلش برای آفتاب تنگ می شه ...

ببار اي بارون ... ببار با دل و گريه كن خون ببار بر شب هاي تيره چون زلف يار بهر ليلي چو مجنون ببار اي بارون ¤ ¤ ¤ دلا خون شو خون ببار بر كوه و دشت و هامون ببار به سرخي لبهاي سرخ يار به ياد عاشق هاي اين ديار به داغ عاشق هاي بي مزار اي بارون ¤ ¤ ¤ ببار اي بارون ... ببار با دل و گريه كن خون ببار در شب هاي تيره چون زلف يار بهر ليلي چون مجنون ببار اي بارون ¤ ¤ ¤ ببار اي ابر بهار با دلم به هواي زلف يار داد و بيداد از اين روزگار ماه رو دادم به شب هاي تار اي بارون ببار اي بارون ببار.... برای دوست نديده ام ..

الباترا

تو را من چشم در راهم برای به روز کردن!

دلم می خواد عاشق بشم

سلام ناصر عزيز هر چند که دير به دير آپ می کنيد . از انجايی که از خوندن نوشته های شما لذت می برم با اجازه شما رو لينک می کنم اميدوارم هر چه زودت ر نوشته جديد شما را بخوانم

مهين

سلام آقا خيلی وقته که اصلا هيچ جيزی نمی نويسين ها .. يادتون باشه که ما هم سهمی داريم از آن قلم طناز دوست عزيز منتظرم با مهر و نور مهين

مهمان ناخوانده

سلام دست بردار كه گر خاموشم با لبم هر نفسي فرياد است به نظر هر شب و روزم سالي ست گر چه خود عمر به چشمم باد است. کلبه ی حقيرانه ی تنهاييهام خيلی وقت که رنگ و بوی فدم هيچ مهمونی رو حس نکرده . درست که چيزی برای پديرايی از مهمون عزيزی مثل تو رو نداره اما يه دل شکسته و تنها که اين حرفا حاليش نمی شه . پس بيشتر از اين تنهاش نذار

مهين

سلام ناصر فکر نمی کنی که ديگه بايد يه چيز جديد برای دوستانت بگذاری مرد مومن؟‌ همه اش می آيم و بازم همينه که دوست نازنين منتظرم با مهر مهين