زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

جوانمرد

 
دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦

گرم شو از مهر و ، ز کین سرد باش

چون مه و خورشید ، جوانمرد باش

                                            "نظامی"

***************************

جوانمردا !

چندان که توانی از مال و جاه و از قلم و زبان ، از هیچ کس دریغ مدار ؛

که وقت آید که خواهی خیری کنی و نتوانی .

                                                         "عین القضات همدانی"

----------------------------------------

----------------------------------------

زمین و زمان را می گردم در جستجوی جوانمرد . می گردم و می روم ، آنقدر تا به عیاران می رسم ؛

نه به این عیار که معنایش چابک و چالاک است ؛

به آن "ایار" می رسم که نامش از یار می آید و مرامش از یاری . آن ایار که به نور و به نار سوگند می خورد و به مهر و به ماه . آن ایار برخاسته از آیین مهر است و میترا .

شگفتا که این جوانمرد تا کجا دور رفته است .

جوانمرد در هر کجا و هر زمان  نامی داشته است . "سربداران" و "اخیان" و "لوتیان" همه جوانمرد بودند و چه بسا جوانمردانی که گمنام ماندند .

هیچ کس به یاد نمی آورد آن نانوای اهل بلخ را ، که خمیر محبت را در دستان خود ورز می داد و در تنور سینه ، نان عشق می پخت .

ببین .. اینجا دری کوتاه دارد . باید خم شوی و وارد شوی ؛ باید خاک را ببوسی که این نشان فروتنی است و پیش شرط جوانمردی . اینجا قدمگاه فروتن ترین پهلوانان است ؛ نشان "پوریای ولی" .

اینجا باید از "نوچگی " به "نوخاستگی" برسی و از "نوخاستگی" به "پهلوانی" و از "پهلوانی" به "کهنه سواری" که هر یک مرتبه ای است از جوانمردی و هر کدام آدابی دارد و رسمی و رنجی ...

**

نام او را نخواهم برد ، نام آن راهزنی را که در کوهستانهای میان مرو و باورد شبی خواست کاروانی را تاراج کند . کسی از کاروانیان قرآن می خواند . کلام خدا در دلش اثر کرد ؛ راهزنی را ترک گفت و تصوف پیشه کرد .

۰

اما به هر صورت جوانمردی ختم است بر مولا و دیگران همه بر سفره او نشسته اند و از نان و نمک او بود که جهان طعم جوانمردی را فهمید.

۰ 

و اما جوانمردی که چهل روایت از او خوانده شد ، هیچ کدام از اینها نیست ؛

هزار و اندی سال پیش عارفی که سلطان العارفین لقب داشت ، "بایزید بسطامی" بر سر تپه ای ایستاد و حضوری را سرخوشانه بویید . یارانش گفتند : ای شیخ ! اینجا فقط خاک است و خاشاک . تو چه چیز را می بویی و بوی چه چیز را می شنوی که این همه خوش است ؟!

بایزید گفت : من بوی مردی را از این ده می شنوم که از پس ما خواهد آمد و به درجه از ما بیش است .

و صد سال بعد ابوالحسن از روستای خرقان برآمد . "ابوالحسن خرقانی" ، همان که عطار او را بحر اندوه و راسخ تر از کوه و آفتاب الهی و آسمان نامتناهی خوانده است و مولانا نیز داستانش را در مثنوی خود آورده است ..

0

زندگی اش به افسانه آغشته است و تا مرز اسطوره پیش رفته است و چه بسیار کرامتها که از او گفته اند : اینکه بر شیری سوار می شد و اینکه ماری کمندش بود و بیل بر خاک می زد و زر بیرون می آورد و ...

چه حقیقت باشد اینها و چه مجاز ، چه بها دارد ؟ کرامت زیستن او بود و شیوه اندیشیدن و رویارویی اش با جهان و مردم و خداوند .

ساده مردی بود اهل کشت و کار و مزرعه اما اهل کتاب و اهل فضل و اهالی دانش بسیار به دیدارش می رفتند و بسیار می آموختند . از ناصر خسرو و بوعلی سینا و ابوسعید ابوالخیر گرفته تا سلطان محمود غزنوی ، سلطان غزنین .

از شیخ خراقانی و مرامش ، از گفته ها و راه و رسمش حکایتهای بسیار آمده و این چهل روایت که گذشت ، چهل واگویه بود از آنچه درباره شیخ آمده است ، در "نورالعلوم" و در "تذکره الاولیا" .

چهل روایت از جوانمردی که جوانمرد نام دیگر اوست ، نام دیگر شیخ ابوالحسن خرقانی .

 

بر سردر حرم شیخ خرقان چنین نگاشته شده است :

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم

بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

ما را ز برای دیدنش باید چشم

ور دوست نبیند ، به چه کار آید چشم 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0