زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

 
دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳

سلام به همه دوستان عزیزم.

اول از همه من از همه شما عذرخواهی می کنم به خاطر وقفه ای که توی این مدت پیش اومد.

شاید باور نکنید اگه بگم وقت نوشتن نداشتم.بعد از نمایشگاه ، اونقدر درگیر کارهای عقب افتاده شده بودم که خودمو به کل فراموش کرده بودم ، البته یه سری درگیریهای شخصی هم به این موضوع دامن زده بود...ولی خب الان باز هم هستم و اومدم که بمونم (اگه خدا بخواد)...

در مورد اون عکس هم که بعضیها (تقریبا همه) نتونسته بودن ببینن ، من بسیار شرمنده ام ، آخه من اون عکسو توی favorite سایت yahoo ، upload کرده بودم ، که گویا بصورت  Dynamic تغییر میکنه و من این موضوع رو نمیدونستم..راستی اگه کسی آدرس فضای خالی رایگان میدونه و بهم بگه ، لطفشو شامل حال ما می کنه...  

راستی این روزها هوا بس ناجوانمردانه سرده!خب طبیعیه ، ناسلامتی امشب "شب یلداست"...اصلا چه معنی داره که زمستون هوا سرد نباشه!؟

درسته که هیچ کدوممون از سرما خوشمون نمی یاد ، ولی فکرشو بکنید اگه زمستون و بالطبع سرمای اون نباشه چه اتفاقاتی می افته!!!

به نظر من و خیلی های دیگه هر کدوم سر جای خودش خوب و لازمه...مگه نه؟

از این حرفا که بگذریم ، شب یلدا خوشتر است...

فکرشو بکنید..شب توی این سرمای "مردافکن" می رسی خونه..می بینی مامانت یه سفره مشابه سفره هفت سین پهن کرده و توی اون پر از تنقلات و آجیل  و هندونه وشیرینی و... هستش..دور هم میشینید پای سفره و بعدش.....

تا اینجا که عادی و بدون هیجان بود ولی اگه تفال به حضرت حافظ و...رو هم بهش اضافه کنید..چه شود!!!

من عاشق حافظ و اون فالهای فریادرسشم ، می گید چرا فریادرس؟آخه من هر وقت کم میارم به حافظ پناه می برم و اون هم تا حالا هیچوقت منو ناامید نکرده ، شاید بگید خیلی احساسی دارم برخورد می کنم ولی برتری احساس به عقل چیز ثابت شده ایه.اینو فقط من نمی گم!ببینید مشیری عزیز چی گفته :

 

            درآمد از در ، خندان لب وگشاده جبین

            کنار من بنشست و غبار غم بنشاند ،

            فشرد حافظ محبوب را به سینه خویش

            دلم به سینه فرو ریخت:"تا چه خواهد خواند!"

            به ناز چشم فرو بست و صفحه ای بگشود

            ز فرط شادی ، کوبید پای و دست افشاند

            مرا فشرد در آغوش و خنده ای زد و گفت :

            "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند" 

            هزار بوسه زدم بر ترانه استاد

            هزار بار بر آن روح پاک رحمت باد...

***********************************

 

 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0