زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز سی و هشتم ، روایت سی و هشتم

 
سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦

از لطف خدا " نحن قسمنا "  داریم

از سمع " سمعنا و اطعنا "  داریم

در وقت اجل خدنگ شیطان چه کند؟

چون جوشن" ربـّنا ظلمنا " داریم ...

------------------------------------

------------------------------------

عزرائیل دست جوانمرد را گرفتو بوسید و گفت :

ای جوانمرد ! دیگر تمام شد ، آخرین نَفَست را به من بده ، باید برویم .

جوانمرد گفت : هرگز، هرگز نفَسم را به تو نخواهم داد .

فرشته مرگ گفت : اما ای جوانمرد ، مگر تو نبودی که می گفتی :

چهل سال است که جانم میان لب و دندان ایستاده است ؛

مگر تو نبودی که می گفتی : بیست سال است که کفن مرا از آسمان آورده اند و بر من انداخته اند ؛

مگر نمی گفتی : سر از کفنم بیرون کرده ام و سخن می گویم .

جوانمرد گفت : گفته ام ، اما جانم را به تو نمی دهم ؛

زیرا این جان را از تو نگرفته بودم تا به تو بازپس دهم .

جان را به او می دهم که از او گرفته ام .

فرشته گفت : اما من جانت را به او می رسانم ، بی هیچ کم و بی هیچ کاستی .

این رسم دنیاست . این رسم را پاس بدار ، ای جوانمرد .

اما جوانمرد جان نداد ، جان نداد تا آنکه خدا دستانش را گشود و جوانمرد جانش را تنها به خدا داد .

آن فرشته در گوشه ای بود و نگاه می کرد و با خود می اندیشید که پس این چنین نیز ممکن است !

--------------------------------------

--------------------------------------

پیوسته رضای دوست می دارم دوست

اندوه و بلای دوست می دارم دوست

گـر جان طلبد ز من ، چه تقصیر کنم ؟

من جان ز برای دوست می دارم دوست

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0