زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز سی و چهارم ، روایت سی و چهارم

 
جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦

از دیگران گسستیم تا در تو مهر بستیم

بستیم با تو پیوند وز دیگران گسستیم

در ما نگر که چون گل دایم گشاده روییم

آزاده ایم چون سرو زان روی تنگدستیم

در کوی می فروشان از پا فتاده رندیم

در بزم باده نوشان از دست رفته مستیم

چون شمع شب نشینان همواره در گدازیم

چون قلب پاکبازان پیوسته در شکستیم

دور از تو هستی ما در نیستی نهان بود

هستیِ ما تو هستی ، تا با توایم هستیم

پیش آر دست یاری آخر ز پا فتادیم

بنشین به غمگساری چون در غمت نشستیم

در خانه دل ما ، تنها تویی تو تنها

از دیگران گسستیم تا در تو مهر بستیم

------------------------------------

------------------------------------

جوانمرد می گفت : مردم با مردم درگیرند و ما با خدا .

درگیری مردم با مردم روزی تمام خواهد شد ، درگیری ما با خدا هرگز .

ما او را گرفته ایم سخت و او ما را گرفته است ، سخت تر .

اگر او ما را رها کند ، ما او را رها نمی کنیم ،

و اگر ما او را رها کنیم ، او ما را رها نمی کند .

و این دردی ست دشوار و پنهان که با هیچ کس نمی توان گفت .

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0