زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز بیست و هشتم ، روایت بیست و هشتم

 
شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦

عاشقم ، عاشق و جز وصل تو درمانش نيست

كيست كاين آتش افروخته در جانش نيست ؟

جز تو در محفل دلسوختگان ، ذكرى نيست

اين حديثى است كه آغازش و پايانش نيست

راز دل را نتوان پيش كسى باز نمود

جز برِ دوست ، كه خود حاضر و پنهانش نيست

با كه گويم كه بجز دوست نبيند هرگز

آنكه انديشه و ديدار به فرمانش نيست

گوشه چشم گشا ، بر منِ مسكين بنگر

ناز كن ناز ، كه اين باديه سامانش نيست

سر خُم باز كن و ساغر لبريزم ده

كه بجز تو ، سر پيمانه و پيمانش نيست

نتوان بست زبانش ز پريشان گويى

آنكه در سينه بجز قلب پريشانش نيست

پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند

كه كسى نيست كه سرگشته و حيرانش نيست

---------------------------------------------

---------------------------------------------

کسانی می گفتند : عارف مثل کوه است ،

کوهی که معرفت خدا را تاب می آورد ؛

و کسان دیگری می گفتند : عارف همچو آفتاب است ،

آفتابی که زمین را روشن می کند .

جوانمرد اما می گفت : عارف نه کوه است و نه آفتاب ،

عارف پرنده ای ست که در جستجوی دانه از آشیانه جدا شده ؛

دانه پیدا نکرده ، آشیانه را هم گم کرده است .

عارف در آسمان حیرت بال بال می زند .

اما آن سیمرغ همین را دوست دارد :

پرپر زدن پرنده ای کوچک را در آسمان حیرت .

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0