زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز بیست و ششم ، روایت بیست و ششم

 
پنجشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٦

نیم شبی سیمبرم نیم مست

نعره زنان آمد و در بر نشست

هوش بشد از دل من کو رسید

جوش بخاست از جگرم کو نشست

جام مِی آورد مرا پیش و گفت

نوش کن این جام و مشو هیچ مست

چون دل من بوی مِی عشق یافت

عقل زبون گشت و خرد زیر دست

نعره برآورد و به میخانه شد

خرقه به خم در زد و زنار بست

کم زن و اوباش شد و مهره دزد

ره زن اصحاب شد و می پرست

نیک و بد خلق به یکسو نهاد

نیست شد و هست شد و نیست هست

چون خودی خویش به کلی بسوخت

از خودی خویش به کلی برست

در بر "عطار" بلندی ندید

خاک شد و در برِ او گشت پست

------------------------------------------

------------------------------------------

رو به بالا و رو به پایین نماز می خواند .

رو به چپ و رو به راست ، به رکوع می رفت .

به پس و به پیش و به زیر و به زبر قنوت می خواند .

می چرخید و سلام می داد .

می رقصید و به سجده می افتاد .

خدا گفت : چه می کنی با این همه شور و با این همه بی پروایی ؟

می خواهی به دیگران بگویم چه می کنی ، تا بیایند و سنگسارت کنند ؟

جوانمرد گفت : تو نیز می خواهی به دیگران بگویم که چقدر مهربانی و چقدر بخشنده ،

تا همه بی پروا طغیان کنند ؟!

خدا گفت : جوانمردا ، تو چیزی نگو ، من نیز چیزی نخواهم گفت .

جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و جوانمرد رقصید .

و نام آن چرخیدن و خندیدن و رقصیدن ، نماز شد !

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0