زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز بیست و پنجم ، روایت بیست و پنجم

 
چهارشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٦

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فالی و فریادرسی می آید

جوانمرد بر چرخ و فلک دنیا سوار بود ؛

می چرخید و ذوق می کرد .

می گردید و ذوق می کرد .

بالا می رفت و ذوق می کرد .

پایین می آمد و ذوق می ورزید .

گفتند : پایین بیا ، ای مرد ، برازنده نیست مردی و این همه ذوق ،

مردی و این همه شور و مردی و این همه کودکی .

جوانمرد تردید کرد ، می خواست پایین بیاید ، که خدا دستش را گرفت و گفت :

همان جا بمان ، دنیا چرخ و فلکی بزرگ است که تنها کودکان می توانند بر آن سوار شوند .

دیگران از این چرخ و فلک می هراسند و تنها در گوشه ای به تماشا نشسته اند .

و بدان ! کسی که پیش ما مرد است ، پیش مردم ، کودک است

و کسی که پیش مردم ، مرد است ، پیش ما نامرد !

جوانمرد خندید و کودکی را برگزید .

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0