زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز نوزدهم ، روایت نوزدهم

 
پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

-------------------------------------------

 

از جوانمرد پرسیدند : نشان کسی که خدا او را در بر گرفته است ، چیست ؟

گفت : آن که از فرق تا قدمش همه از خدا بگوید .

دستش از خدا بگوید ، پایش از خدا بگوید ،

نشستن و رفتن و دیدنش از خدا بگوید ،

و حتی نفَسش از خدا بگوید .

مثل مجنون که به هر که می رسید از لیلی می گفت ،

به زمین و به دریا و به دیوار ، به مردم و به درختان و به گوسفندان ...

مومن ، مجنونی ست که لیلی اش خداوند است . 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0