زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز سیزدهم ، روایت سیزدهم

 
جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦

خداوند به سه طریق به خواسته های بندگانش جواب می دهد :

-می گوید آری و آنچه را خواسته به او می دهد ،

-می گوید نه و چیزی بهتر از آن را به او می دهد ،

-می گوید صبر کن و بهترین را به او می دهد .

----------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------

از میان این همه نصیب و این همه رزق که در جهان است ، ای جوانمرد ، تو چه چیزی را برگزیده ای ؟

- اندوه را .

اندوه را ! چرا ای جوانمرد ؟

- اندوه را ، زیرا هرگز خدا را آنگونه که سزاوار او بود ، یاد نکرده ام ؛

و خدا بود که به من گفت :

اگر به اندوه پیش من آیی ، شادت می کنم و اگر با نیاز آیی ، توانگرت .

پس نیاز و اندوه را برگزیدم تا شادی و توانگری ارزانیم شود !

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0