زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز یازدهم ، روایت یازدهم

 
چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦

مـاييم و يكى خرقه تزوير و دگر هيچ

در دام ريـا ، بسته به زنجير و دگر هيچ

خودبينى و خودخواهى و خودكامگى نفس

جان را چو "روان" كـرده زمينگير و دگر هيچ

در بـارگه دوست ، نبرديم و نديديم

جـز نامه سربسته به تقصير و دگر هيچ

بگزيده خـرابات و گسسته ز همه خلق

دل بستـه به پيشامد تقدير و دگر هيچ

درويش كه درويش صفت نيست ، گشايد

بر خلق خـدا ديده تحقير و دگر هيچ

صـوفى كه صفاييش نباشد ، ننهد سر

جز بر در مـردِ  زر و شمشير و دگر هيچ

عالِـم كه به اخلاص نياراسته خود را

علمش به حجــابى شده تفسير و دگر هيچ

عارف كه ز عرفان كتبى چند فراخواند

بسته است به الفاظ و تعابير و دگر هيچ

----------------------------------------------------

----------------------------------------------------

مردی به نزد جوانمرد آمد و گفت :

تبرکی می خواهم ، جامه ات را ،

تا من نیز از جوانمردی بهره ای ببرم .

جوانمرد گفت : جامه مرا که بهایی نیست . اما سوالی دارم ، سوالم را پاسخ گو ، جامه من برای تو .

مرد گفت : بپرس .

جوانمرد گفت : اگر مردی چادر زنی را بر سر کند ، زن خواهد شد ؟

مرد گفت : نه .

جوانمرد گفت : اگر زنی جامه مردان را بپوشد ، چطور ، مرد می شود ؟

مرد گفت : نه .

جوانمرد گفت : پس در پی آن نباش که جامه جوانمردان را بر تن کنی که اگر پوست جوانمرد را نیز بر تن کشی ، سودی نخواهد داشت ؛ زیرا جوانمردی به جان است نه به جامه .

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0