زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

 

 
یکشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸۳

سلام.

من دیشب تا خود سحر بیدار بودم..با اینکه خیلی خسته ام ولی احساس خوبی دارم.

خوب ما برای اینکه زندگی کنیم باید بخوریم و بخوابیم و ...ولی مگه زندگی و لذٌت بردن فقط توی اینا خلاصه میشه!؟من که اینطور فکر نمی کنم.لااقل تجربه من اینطوری بوده..خوب یه تجربه شخصیه دیگه!

همون جور که جسم ما نیاز به تغذیه داره ، خب روحمون هم نیاز داره!اینطور نیست؟؟خب برای رفع تموم نیازهای ما یه عاملی هست..رفع نیازهای غریزی ما خیلی سخت نیست ولی نیازهای فطری..کمتر کسی توی این دور و زمونه به این مقوله فکر می کنه..

در واقع ما ناخودآگاه انقدر خودمونو درگیر مثلا زندگی کردیم که دیگه فرصتی واسه اون کارا نداریم..

مثلا خود من:صبح بیدار میشم،هل هلکی صبونه می خورم(البته باور نکنید)،میرم سر کار(کار با اعمال شاقه)،شب میام خونه(خسته)! خب به نظر شما من بعدش چیکار می تونم بکنم بجز خوابیدن..

ولی خب بماند که من هم نمی خوابم..مگه ما چقدر قراره زنده باشیم که نصف عمرمون رو هم بخوابیم!!؟

به قول شاعر:

«...خفتگان را گر سبکباری خوش است

 شبروان را رنج بیداری خوش است

 گر چه بیداری همه حیف است و کاش

 ای دل بیدارجو بیدار باش

 هم به بیداری توانی پی سپرد

 خفته هرگز ره به مقصودی نبرد...»

بعضی وقتا لازمه که به جسم خودمون سخت بگذرونیم در عوض روحمون به همون اندازه تقویت میشه(یه جور تعادله دیگه)،حتما هر کسی لااقل یه بار این موضوع رو باید توی زندگیش تجربه کرده باشه و اگه اینطور باشه که لذتش رو هم برده...

به قولی:

«اگر لذت ترک لذت بدانی            دگر لذت نفس لذت نخوانی»

وای من چقدر حرف زدم!

خب چه خوبه که سعی کنیم زندگی کنیم نه اینکه مجبور به زنده بودن باشیم.. راستی امروز یعنی 17 آبان روز تولد منه..تولدم مبارک!

 

 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0