زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز هفتم ، روایت هفتم

 
شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٦

اى پير ، هواى خانقاهم هوس است

طاعت نكند سود ، گناهم هوس است

ياران همه سوى كعبه ، كردند رحيل

فرياد ز من ، گناهگاهم هوس است !

******************************

شراره ای بر جامه مرد نانوا افتاده بود . بی تاب شده بود و تقلا می کرد تا خاموشش کند .

جوانمردی از آن حوالی می گذشت ، نانوا و تقلایش را دید .

آهی کشید و ایستاد و به درد گفت :

افسوس ! سالهاست که آتش خودخواهی و آتش حسد و آتش ریا در دلمان افتاده است

و هیچ تقلا نمی کنیم که خاموشش کنیم .

این شراره ، جامه مان را خواهد سوخت .

آن آتش اما جانمان را می سوزاند ؛ جانمان و ایمانمان را .

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0