زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز ششم ، روایت ششم

 
جمعه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٦

افسوس كه عمر در بطالت بگذشت

با بارِ گنه ، بدونِ طاعت بگذشت

فردا كه به صحنه مجازات روم

گويند كه هنگام ندامت بگذشت

*******************************

کسی بود که مدام به حسرت می گفت :

کاش زودتر زاده شده بودم . کاش پیامبر را دیده بودم . کاش به خدمت رسول رسیده بودم .

جوانمرد به او گفت :

هنوز هم روزگار رسول خداست و هنوز هم عصر پیامبر است .

اگر روز را به شب آری و کسی را نیازرده باشی ، آن روز تا شب با پیامبر زندگی کرده ای ،

ولی اگر هزار نماز کنی و هزار حج بگذاری و کسی را بیازاری ، نه خدا تو را دوست خواهد داشت و نه پیامبرش ، و هیچ طاعت از تو مقبول نخواهد بود .

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0