زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز پنجم ، روایت پنجم

 
پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن

ترک من خرابِ شبگرد مبتلا کن

مائیم و موج سودا ، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن ، وفا کن

دردی ست غیر مردن ، کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم ، کین درد را دوا کن

در خوابِ دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

**********************************

روزی مردی ، پرسید : نشان جوانمردی چیست ؟ جوانمردا ، بگو تا ما هم مردی مان را جوانمردی کنیم !

جوانمرد گفت : کمترین نشان آن است که  اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو ، تو آن یکیِ خودت را هم برداری و روی هزار تای برادرت بگذاری  !

مرد گفت : وای بر ما که از مردی تا جوانمردی ، هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم .

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0