زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

روز چهارم ، روایت چهارم

 
چهارشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٦

عاقل بودم ، ترانه گویم کردی

سرحلقۀ بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین باوقاری بودم

بازیچه کودکان کویم کردی

**********************************************

گفتند آن مرد ماهی گیر است ، آن مرد از دریا ماهی می گیرد .

گفتند آن مرد کشاورز است ، آن مرد در زمین دانه می کارد .

جوانمرد گفت : چه نیکو که آن مرد ، ماهی گیر است و از دریا ماهی می گیرد و چه نیکو که آن مرد کشاورز است و در زمین دانه می کارد .

اما نیکوتر ، مردی ست که از خشکی ماهی می گیرد و دانه اش را در دریا می کارد .

و نیکوتر از این دو ، کسی ست که می تواند از آب ، آتش بگیرد و از زمین ، آسمان برداشت کند .

ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است ، اما کار جوانمردان آن است که ناممکن را ممکن سازند .

هزاران معجزه میان آسمان و زمین معطل است . دستی باید تا معجزه ها را فرود آورد .

و آن دستِ جوانمرد است !

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0