زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

چون که اکنون تو منی ، ای من درآ !

 
دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦

اين نزديکي‌ها،

يا نه،

شايد هم آن دورها،

يک نفر هست که

نه من مي‌دانم چرا او هست

و نه او مي‌داند چرا من .

فقط مي‌دانيم هستيم !

**************************************

نشسته بود روبروی من و چشم ازم بر نمی داشت.

یه لبخند ملیح هم رو صورتش بود.

نمی دونم چقدر گذشت که متوجه شدم قیافه ش آشناست!

نمی دونم چرا ازش نپرسیدم که اسمت چیه و من تو رو کی و کجا دیدم!

شاید اگه اختیارم دست خودم بود ازش می پرسیدم!

با دقت که بهش نگاه کردم دیدم چقدر شبیه منه، انگار اصلا خود من بود

آره ، اون من بودم اما از یه جنس دیگه!

با هم به خیلی چیزا فکر کردیم ولی یه کلمه هم با هم حرف نزدیم،

نزدیکای صبح بود ، انگار باید می رفت...

اما قبل از رفتنش تو دلش یه چیزی گفت

ولی من شنیدم که چی گفت ... !

از خواب که بیدار شدم هنوز داشتم دنبالش می گشتم!

راستی اون بهم گفت :"مواظب خودت باش.

در دوردستها

کسي را مي شناسم ،

که قلبي به وسعت دريا دارد

و چشمهايش ،

امتدادي از غمگين ترين غروب خورشيد زندگيش

و تبسم لبانش ،

گلچيني از غنچه هاي نو شکفته بهاري ست

دستهايش به اندازه تمام کهکشانها جاي دارد

و قدمهايش ،

در ابتداي زندگي ست .

او را و نگاههاي عاشقانه اش را مي شناسم

نگاه هايي مملو از ياس محبت

او را مي شناسم

او را که وجودش سرشار از آبي بي کران است

او را که همراه نسيم صبا مي وزد ،

آري ، او را مي شناسم ...

در دوردست هاست اما ،

در دوردستي که همين نزديکي هاست

خانه اش پر از سادگي و صفا

کلبه بي ريا و محقر او را مي شناسم

او نيمه پنهان

و روح گمشده من است ،

آسمان خانه اش هميشه آبي باد

او را مي شناسم ...

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0