زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

تنها شده ای ای دل ، تنهات مبارک باد

 
پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦

صبر کرده ام ، به جاي زندگي
انتظار کشيده ام ، به جاي نفس
رنج را روسياه کرده ام
ايوب را روسفيد !
اما اين غوره هاي سمج !
حلوا نمي شوند.
پناه بر خدا !
زمانه اي شده است
که ضرب المثلها نيز دروغ ميگويند!

*************************

کاش ميدونستم الان کجايي

تو که نميدوني

آخه دلم داره پر ميکشه واسه

ببين ...

فقط ببين چطوري دارم ذره ذره آب ميشم

به ياد چشماي روشنت

دارم خاموش ميشم 

زير بار سنگين خستگيهام 

تو که باشي من ديگه غمي ندارم

اما حتي وقتي زهر تلخ ياد نبودنت

توی اين شهر مي پيچه 
دلم فقط مرگ مي خواد

ديگه هيچي نمي خوام ...

وقتي تو ازم دوري

ببين چطوري خم شدم

زير بار لحظه هاي بي تو بودن

واي امروز ،

فراد ، فردا

و باز فردا رو بايد صبر کنم

يعني ...

آخه چطوري ؟

يادته ؟

يادته هر وقت که دلت تنگ ميشد

يا شايدم ازم ناراحت ميشدی

نگاه به آسمون می کردی و

همينکه ماه رو ميديدی

يه نفس عميق می کشيدی و

بعدشم می گفتی ... ،

يادته بعدش چی ميگفتی ؟

شايد تو يادت نباشه ،

اما من هيچ وقت يادم نميره ... !

ببين حتي ماه هم نيست

که بهش نگاه کنم

که دلم آروم شه .

همه جا تاريکه و کنج اين اتاقک تنگ ...

فقط هق هق گريه منه ،

که گاهي روی  سکوت موج ميندازه

رسيدن به فصل آخر ...

اي خدا !

کاش جاي آرزوهاي محالي که تو دلم ميکردم ، 

يه کم ازت صبر و تحمل خواسته بودم

مثل اون برگي شدم

که وسطاي پاييز خشک شده

وفقط منتظر يه نسيم کوچيکه ،

که بياد و راحتش کنه ...  

اون وقتي که بين هوا و زمين قرار ميگيرم

به ياد چشماي روشنت مي افتم

خيلي آروم مي خورم زمين 

يا شايدم محکم خوردم

اما چون چشمات تو خيالم نقش بسته

زياد دردش رو حس نمی کنم

حالا روی زمينم و ،

اين باد وحشيه که داره منو به اين ور و اونور ميکوبه

واي خسته شدم از اين همه تکرار 

از اينکه اختيارم دست باد باشه ... !

يک لحظه سکوت 

همه جا خاموش 

يه صدايي از دور داره مياد

روم يه سايه سياه مي افته 

ديگه همه چي تموم ميشه

چروکيده  و له ميشم

حالا ديگه هيچي واسه از دست دادن ندارم ...

قدمشو از روم بر ميداره

دور ميشه 

ميره و دور ميشه . 

حالا تنهام ...

باد هم ديگه تکونم نميده ...

چون ديگه هيچي ازم نمونده

اما ...

اما اگه دوباره بياي

باز بارون مياد

درسته دوباره سبز نميشم

برگ نميشم ...

اما ياد روزهاي سبز بودنم  مي افتم ، 

اون وقتا که با پرنده هايي که روم لونه بسته بودن  دوست بودم ، 

اون وقتا که همه سبز بودن درختو بسته به وجود ما ميدونستن ، 

اون وقتا که با قطره هاي بارون به رقص در مي اومدم ، 

اون وقتا که حتي غم اومدن پاييز منو خشک و چروکيده نميکرد ... ! 

اما حالا در اوج نا باوري

بايد توی بهار بميرم

فصلی که تو متولد ميشی ...

راستی همه اينا واسه اين بود که آخرش بگم :

"  تولدت مبارک  " .

 

 

يک دقيقه سکوت ،

به احترام تمام لحظه هايي که

چشمان آسمانيت

ابري ياد من بودند

ديگر از دلتنگي سخن نمي گويم

براي که بگويم ؟

تو که نگويم هم ميداني ..

کس ديگري را هم که جز تو ندارم

خاموشي همه روزهايي را که داشته ام و نداشته ام

به فراموشي سپرده ام

برايم مهم نيست  که فردا چه مي شود 

آينده روشن است يا تاريک ...     

من اگر بهترين زندگي را هم داشته باشم

به همه چيزهايي که مي خواستم هم برسم 

يا همه آرزوهايم هم بر آورده شود

باز هم دلم غصه دارد  

باز هم لحظاتم پر مي شود از

عطر ياد يک جفت چشم آسماني 

خنده هاي مسيحايي لباني

قشنگ تر از هر چيزي در اين دنيا

گريه هاي سهمگين درياي بي پايان چشمانش

که امواج خستگي را بر ساحل تن از پا افتاده ام مي کوبد

دلم تنگ ميشود وقتي صدايش را حتي نميتوانم بشنوم

دلم تنگ ميشود  براي دست و پا زدن هاي قبل از ديدن او

دلم تنگ ميشود  براي اشکهايي که با خنده

به ياد شوخي هاي مهربانانه اش مي ريختم

دلم تنگ ميشود براي صحبتهاي ساده و صادقانه او

کاش بيشتر نگاهت ميکردم! 

مي بيني  

پس زياد فرقي نمي کند ..

چه زندگيم اينطور باشد ، يا جور ديگر 

براي من ديگر دير شده

مني که شبهايم ، روزهايم ،

لحظه هايم را باخته ام

بريده ام  در جاده هاي نا اميدي

به دنبال حتي سايه اي از تو ميدوم

ديگر انتظاري از اين دنيا ندارم

انگار کسي  روح خسته ام را به اين سو و آن سو ميکشد 

کاش او بداند که من دلم چه ميخواهد

اما افسوس حتي او هم نميداند 

من از غم بي او بودن  در خود ميشکنم ، 

اما لبانم خاموش است .

چه بگويم ؟

مهم تر از آن با که بگويم ؟ 

بگذار بروند به همان گورستان خاطرات قلبم

نه کسي به فکر من است

و نه من ديگر به فکر اينها

از خدا ميخواهم  برعکس همه

اصلا صدايم را نشنود

لبانم را خاموش کند

قلبم را ساکن نگه دارد

مهرباني هايم را بدزدد 

بدتر از ايني که هستم بکند 

ولي فقط ... 

فقط دل تو را آنقدر پردرد نکند ...  

آرزوي زيادي نيست

پس روز تولدت آرزو ميکنم

و منتظر بر آورده شدنش مي مانم ! 

 

 

 

 

 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0