زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

آواز غريبی ...

 
پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥

با اينکه دست و دلم به نوشتن نميره اما چون به يه دوست قول دادم پس مي نويسم

ازم خواسته که از شعرهاي خودم بنويسم !

تا حالا از دست نوشته هام زياد نوشتم اما اين از دل نوشته هاي منه

با اين حال اينجا هم مي نويسمش .

*************************************************** 

تنهايي نتيجه پروازهاي بلند است .

آيا هيچ عقاب تيزپروازي را ديده اي که تنها نباشد ؟

به راستي که تنهايي عقاب ، تنهايي غم انگيزي نيست .

*************************************************** 

تاب وصال

 

رنجيده ام از تو ،

از مهر و نگاهت ،

از خوبي و از عشق که بر جان من افتاد .

در گرمي قلبم ،

يا سردي غربت به نگاهم .

ماهي شده بودم که تو صياد شوي ، صيد تو گردم

آواز شدم تا به تن و جان تو آرام نشينم

مهر تو به جانم !

در جان و تنم ريشه دواندي ،

مرغ دلم آهسته رماندي .

آرام به آساني يک خنده شيرين به لبانت

يا لرزش زيباي صدايت

که مي گفت : چه هستم ؟

يک جورکش خسته و تنها ؟

من جورکش جور کدامين گنهم ؟ گو که بدانم !

دانم به دلم سينه قفس گشته ، نفس نيز به زنجير

در هول و ولايم !

مي ترسم از آن روز که من را بگذاري و روي سوي مکاني

مي ترسم از آنجا که تو را خوب نبينم

مي ميرم از آن لحظه که از ديدن من عار کني يا بگريزي .

 

اي کاش . . .

اي کاش مه از کوه مرا بيند و آهسته بيايد ،

بر قلب من آرام نشيند ،

تا گم کنم آثار تو را چند به يک مدت کوتاه ،

آزاد شوم ، حس کنم آزادي خود را .

اي چهره زيباي تو نقاشي قلبم !

بر سينه من دست بکش ، گير به آغوش

و محکم بفشارم !

تا عقده عمرم برمد ، بغض من آزاد .

در تاب وصالت شوم آرام ،

و آنگاه بميرم . . . !

                                    ن . ف

 

 

 

 

ديوار

 

پشت اين کوه بلند

لب درياي کبود

دختري بود که من

سخت مي خواستمش

و تو گويي که گلي

آفريده شده بود

که منش دوست بدارم پرشور

و مرا دوست بدارد شيرين

و شما مي دانيد

آه اي اخترکان خاموش

که چه خوش دل بوديم

من و او مست شکر خواب اميد

و چه خوشبختي پاک

در نگاه من و او مي خنديد

وينک اي دخترکان غماز

گر نه لاليد و نه گنگ

بگشاييد زبان

و بگوييد که از يک بهتان

چون شد اين چشمه غبار آلوده

و ميان من و او

اينک اين دشت بزرگ

اينک اين راه دراز

اينک اين کوه بلند ... !      ه . ا (سایه)

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0