زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

زده‌ام فالی و فريادرسی می‌آيد

 
چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤


ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد
نترس از شب یلدا ، بهار آمدنی است

 

*******************************************************

آمده دي، و رسانيده به آذر پيغام :
«كه شده فرصتت انگار تمام»
برده از پهن رُخش دست نوازشگر دي ، گرد و غبار
بوسه‌اي داده به رسم ديدار،
به اميدي كه شود سال دگر قصة ديدن تكرار

شب يلدا شده و سرو و چمن بيدارند
گذر ثانيه‌ها شعر و سخن مي‌آرند
«ابر و باد و مه و خورشيد» كه عمري است همه در كارند ،
شب يلدا چو شده ،
حرمتش بيشتر از پيش نگه مي‌دارند :
ابرها ، يكسره باران محبت به زمين مي‌بارند
بادها ، دانة عشق ابدي مي‌كارند
ماه مي‌بخشد از انبوه سفيديش به رخسار و دل آدمها
و مي‌آيد به تأني خورشيد ،
نكند شادي اين شب كم و كوتاه شود

اخوان با شعرش ،
معني تازه به يلدا و زمستان و زمان بخشيده
اخوان مي‌ديده ،
كه مسيحا به رخ سرخ تو هم خنديده
و زمين دلمرده
و كسي دست به ياري كسي ناورده
آی ... اخوان !
شعر زيباي تو را مي‌خوانم
دست بي‌جان تو را ، شعر زمستان تو را مي‌فهمم
چه كسي حرف تو را فهميده؟
به مسيحاي جوانمرد قسم ، جز من و تو هيچ‌كسي...
شب يلدا ! دل من با خود صبحت كرده ،
صبر بر پاسخِ آن كهنه‌سلام
ولي افسوس هنوزش مانده ،
وصفِ سرما و در و دست و گريبان و سر و سرديِ دندان به‌دوام

شب يلدا ، شب تاريكِ نديدن
شب آواز پرنده نشنيدن
ظلماتِ عطش و بي‌كسي و تنهايي
عزلت بي‌خبري ، كنج گزيدن
دل از انديشه پرواز بريدن
پاي ، از دامن پروانه كشيدن
شب يلدا ، شب در فكر فرو رفتن و بيدار شدن
انفكاك من و ما ، ماندن من
شب پايان سخن

شب يلدا ، مفهوم
شب يلدا ، معنا
شب و تنها شب سال
افق بيداري
لحظه هشياري
شب افتادن گردون روان از حركت
نه ؛
شب « انداختنِ» چرخ جهان از حركت
شب پايان يقين ، ظن و گمان و پندار
شب رسوا شدنِ پيچ و خمِ فلسفه‌وار
فكر را برپا دار

شب يلدا ، شب طولاني ديدار من و تو ، همه‌جا حال حضور
شب يلدا ، شب عشق
شب يلدا ، شب نور
شب يلدا ، شب شادي و سرور
لحظة آخر افسردگي و مرگ غرور
بدي و زشتي رفته‌ند چه دور
شب يلدا تا صبح
شب پايان غم و صبحدم پاك عبور

 
آفتاب آمده و مي‌تابد ، بس بي‌تاب
تا كند عمر مرا كه شده چون برف زمستان‌ها آب
ولي انگار كسي مي‌آيد
حافظ از سوي دگر می گوید : "زده ام فالي و فريادرسي مي‌آيد"
يا كه فردوسي با رستم خويش ،
يا نظامي با فرهاد ، ويا با شيرين!!!
يا مسيحا و محمّد ، به مدد مي‌آيند
مولوي با شمسش
آرش و تير و كمانش
اين يكي با مشتش
آن يكي با همه جانش
همه آيند كه اين‌بار نجاتت بدهند
پس چرا كاسة امّيد نجاتت خالي است؟

شب يلدا زيباست ،
آنقَدَر زيبا ، كز ديدنش آرام شويم
شب يلدا با ماست ،
اگر آن لحظه به فكر گل و دريا باشيم
اگر از مرز چمن درگذريم
اگر از خيسيِ ساحل نگريم
شب يلدا شب اسرار شنيدن ، شب الهام و نِداست ،
اگر الهام و ندا مي‌فهميم
شب يلدا شب احساس خداست ،
اگر احساس خدا مي‌فهميم . . .

اگر احساس خدا مي‌فهميم . . .

 

**************************************

 

و پائيز مثل هر فصل دگر
باز آمد و رفت
و اين رسم زمان من و توست!
هر آمدنی را رفتني ست در کار.
روزهای خزان همه يادگاران ِ تو اند!
روز ميلاد ِ تو اند.
روز ميلاد ِ منند.
روز ميعاد من و تو.
من و دل مانديم در حسرتِ تو
در حسرتِ يک پائيز دگر
آه ...پائيز هم آمد و رفت!
دل بسوزاند و برفت..
افسوس ....
پائيز هم آمد و رفت!

 

 

 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0