زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

 

 
پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٤

اگر يک نفر رو خيلي دوستش داري٬

آزادش بذار،

بذار هر جا دلش خواست بره،

اگر برگشت٬

باشه مال خودت تا قيامت٬

اگر هم برنگشت

بدون هيچ وقت مال تو نبوده

که بخواي چيزي رو از دست داده باشي .

 

 

چشم شوم

 

دوستان ! دست مرا بايد بريد !

دشنه اي ! تا درد خود درمان کنم :

نقش چشمي در کف دست من است ؛

همتي ! کاين نقش را پنهان کنم .

هر شبانگه کافتاب دلفروز

روشني را از جهان وامي گرفت ،

چشم او مي آمد و  ، پرخون ز خشم

در کنار بسترم جا مي گرفت .

شعله مي انگيخت در جانم به قهر

ک"اين تويي اي بيوفا ، اي خويشکام ؟

داده نقد دل به مهر ديگران

غافل از من ، بي خبر از انتقام ؟!"

هر چه برهم مي فشردم ديده را

تا نبينم آن عتاب و خشم را ،

زنده تر مي ديدم ، اي افسوس ! ، باز

پرتو رنج آور آن چشم را . . .

يک شب از جا جستم و ديوانه وار

خشمگين او را نهان کردم به دست :

چون بلورين ساغري خرد و ظريف

از فشار پنجه هاي من شکست !

شاد شد دل تا شکست آن چشم شوم

کاندر او آن شعله هاي خشم بود ؛

ليک ، چون از هم گشودم دست را ،

در کفم زخمي چو نقش چشم بود !

هرچه مرهم مي نهم اين زخم را ،

مي فزايد درد و بهبوديش نيست ،

هرچه مي شويم به آب اين نقش را ،

همچنان برجاست . . نابوديش نيست !

دوستان ! دست مرا بايد بريد !

دشنه اي ! تا درد خود درمان کنم :

پيش چشمم نقش درد است آشکار ؛

همتي ! کاين نقش را پنهان کنم . . .

 

******************************

در چنين پاييزي كه مرگ
« نفس كشي » به ميدانش نيست
در جانم جوانه مي زند
زخمي كه يادگار « قابيل» است .
و من هنوز
به دوش مي كشم
نعش برادران هابيلم را
با سنگيني سكوتي كه سالهاست
ميلادش را انتظار مي برم
در فريادي
شبيه شهوت پاييز .

آيا سهم من از پاييز همين است ؟

 

 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0