زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

نه بشر توانمش گفت نه خدا توانمش خواند

 
پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤

 

گفتم به دل امشب ز چه اين شور و نواست

از بهر چه مهتاب چنين غاليه ساست

بر بام فلک زهر چرا نغمه سراست

گفتا شب ميلاد علي ، شير خداست . . .

  

فلک امشب مگر ماهي دگر زاد

زماه خويش ماهي خوبتر زاد

غلط گفتم که خورشيد درخشان

که مه يابد ز نورش زيب و فر زاد

شهنشاهی ، بزرگی ، نامداري

که شاهان بر رهش سايند سر زاد

صف آراي جهان آفرينش

درخشان گوهري والا گهر زاد

ز بعد قرن ها گيتي هنر کرد

که اين سان قهرماني باهنر زاد

پدرها بعد از اين هرگز نبينند

که ديگر مادري اين سان پسر زاد

فري بر مادر نيکو سرشتش

غزال ماده گويي شيرنر زاد

بشر بود و به خلق و خو خدا بود

خدا بود و به صورت چون بشر زاد . . .

 

تولد حضرت علی ، روز مرد ،  روز پدر ، به همه باباهای دنيا مبارک.

 

اين هم تقديم به بابای خودم :

 

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

یک لحظه

از خیال پریشان من گذشت :

" بر شانه های تو ... "

بر شانه های تو

می شد اگر سری بگذارم ،

وین بغض درد را

از تنگنای سینه برآرم به های های

آن جان پناه مهر

شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین

آسوده ام کند .

اما افسوس ... !

 

 

 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0