زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

يه خاطره

 
شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

بعد از ظهر بود . هوا خیلی گرم بود . داشتم می رفتم خونه . سوار ماشین شدم...

پشت چراغ قرمز داشتم چرت میزدم که یه سایه افتاد روی صورتم . نگاه بیرون کردم ، یه دختر کوچولوی با سر و صورت نسبتا گرد و خاکی که یه دسته گل دستش بود روبروی خودم دیدم..اولش محل نذاشتم و سرم رو انداختم پایین ، چند ثانیه بعد دوباره نگاهش کردم ، داشت توی چشمای من نگاه می کرد . من هم توی چشماش نگاه کردم.چند ثانیه به هم خیره شدیم..

دختر کوچولو بدون اینکه حرفی بزنه نگاهشو پایین انداخت . احساس کردم اگه یه کم دیگه بهش نگاه کنم گریش می گیره..

پنجره رو پایین کشیدم و بهش گفتم :"این دسته گل فروشیه ؟"

در حالی که سرش پایین بود ، گفت :"اوهوم "، سرش رو هم تکون داد.

پرسیدم :"چند؟" ، ولی جوابی نشنیدم.

دستمو دراز کردم طرف صورتش ، اما قبل از اینکه دستای من صورت اونو لمس کنه سرش رو بالا گرفت و گفت :"1000"..

وقتی دوباره چشمم توی چشماش افتاد ، دیدم بغض گلوشو گرفته و گوشه چشماش اشک جمع شده ، خیلی زود از کیفم یه هزاری در اوردم و بهش دادم ، اون هم دسته گل رو به طرف من دراز کرد .

دسته گل رو ازش گرفتم و اون هم یه لبخند تلخ و عمیق زد و رفت ..

با نگاهم داشتم تعقیبش می کردم ، از من که داشت دور می شد با آستینش داشت چشماشو پاک می کرد ..

صحنه ای بود .. نمی دونم خوشحال بودم یا ناراحت ولی حالم خیلی گرفته شد ..

اولش یاد "دختر کبریت فروش" افتادم .. بعدش یهو یاد شعر "دختر گل فروش" افتادم ..

بدون اینکه حواسم باشه داشتم توی ذهنم اونو مرور می کردم ..اما یه خط در میون یاد قیافه اون دختر می افتادم ، با اون نگاه ظریف و شرمی که توی صورتش بود ..

نمی دونم الان کجاست و داره چی کار میکنه ، ولی اگه باز هم ببینمش اول اسمشو ازش می پرسم و بعد باز هم ازش گل می خرم .. نمی دونم چرا ؟؟؟

 

                          

 

دختر گل فروش

 

اي گل‌فروش ، دختر زيبا كه مي‌زني

هر دم چو بلبلان بهاري صلاي گل

نرم و سبك به جامه گلدوز زرنگار

پروانه‌وار مي‌خزي از لابلاي گل

حقا كه همنشين گلي ، اي بنفشه‌مو

سيماي شرمگين تو دارد صفاي گل

بر عاج سينه ، سنبل گيسو نهاده سر

جان مي‌دهد به منظره دلرباي گل

گلزار مي‌نمايدم آفاق در نظر

از نغمه تو بلبل دستانسراي گل

گل بي‌وفاست ، آن همه گَردش چو من نگرد

ترسم خداي نكرده نبيني وفاي گل

من نيز باغبان گلي بودم اي پري

بردم همه تحمل خار و جفاي گل

پروانه‌وش كه سوزد و افتد به پاي شمع

آخر گداختيم من و دل ، به پاي گل

تعريف مي‌كني گل خود را و غافلي

كز عشوه تو جلوه نماند براي گل .

 

             

 

وفا ز گل مطلب که زاده خار است . . .!

 

 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0