زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

افسانه

 
جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦

ایام زمانه از کسی دارد ننگ

کو در غم ایام نشیند دلتنگ

***********************

این بار دیگه مثل قیصر آخر حرفم و حرف آخرم رو با بغض نمی خورم ..

اینم حرف آخر :

 

امشب از اين شب تاريک مجالي خواهم

تا بخوانم تنها ، و بگريم خاموش

تا برآرم فرياد و بگويم افسوس

گرچه من غمگينم

گرچه دور از تو شدم در قفسي زنداني

قفسي تيره و تار

که ندارد حتي ، روزني راه فرار

و نبارد بر آن قطرهء باراني

يا نگهباني نيست که فريبم او را

و به مرگ خود از اين درد رهايي يابم 

و بخندم او را

گرچه يک عمر گذشت

گرچه بودم همه در حسرت يک لحظه ناب

تا ببينم شايد نقشي از روي تو در قله خواب

ولي افسوس نديدي من را

و تو را مي بينم ، که شکستي من را

گرچه قلبم سوزد

بي صدا در نفس آتش تب

زير لب مي گويم:

بين چه تنها شده ام بي تو در اين خلوت شب

بين که جز آه نباشد درمان !

و به جز اشک نبارد باران !

گرچه رفتي و مرا

دست و پا بسته رهايم کردي

بي صدا رفتي و از دور نگاهم کردي

ليکن اي يار چه پنهان از تو

که تو تنهايي من را ديدي

اشک من ديدي و مستانه به آن خنديدي

تو نديدي اما ، که خدايي دارم

ورچه از غصّه زبانم بند است

در دلم شور و نوايي دارم

نشنيدي هرگز ، که صدايت کردم

نشنيدي حتي « حرف آخر» را هم

امشب از اين شب تاريک مجالي خواهم

حرف آخر را من

بنويسم بر ابر .. بسپارم بر باد

و به پرواز آيم

تا که شايد روزي ، تو ببيني آن را

که نوشته ست بر آن بس روشن

آرزويم اين است که نبيني هرگز

روزگاري چون من

پس تو را بخشيدم ، پس تو را بخشيدم

کوله باري بر دوش ،

رهگذر خسته و خاموش به خلوت مي رفت

زير لب زمزمه مي کرد که اي دور از من

تو نيابي دگرم هيچ خبر

و نبيني دگرم هيچ اثر ... !

0

۰

بعد از گذشت ؟ سال بالاخره می خوام برم دنبال یه زندگی جدید

یه زندگی که مال خودم باشه .. !

 

زندگی مال من است

زندگی دفتر شعری ست

که با فلسفه ویژه خود

غزلی نوشته ام بر برگش

و نباید بگذارم دگری

بنویسد غزلی بر ورقش

 

زندگی مال من است

زندگی لوح سفیدی ست

در آن حک شده اندیشه من

و مبادا که کسی

طرح خود نقش زند با قلمش

 

زندگی مال من است

زندگی قطعه نوایی است هماهنگ و لطیف

می رسد آوایش

و نباید دگری .. بنوازد سازَش

و کند نا سازَش

 

زندگی مال من است

زندگی باغچه بکر من ست

که در آن می کارم

آنچه را خواسته ام

و درو خواهم کرد

آنچه را کاشته ام

زندگی مال من است 

زندگی راز بزرگی ست

که هر کس باید

بگشاید رمزش .. با کلید عمرش

زندگی نقطه آغاز من است

زندگی قصه پرواز من است

زندگی مال من است ... !

۰

۰

کسی نمی خواد زندگی جدیدم رو بهم تبریک بگه !؟

من و میسیز پیس ... !!!

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0