زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

از ازل پرتو عشقت ز تجلی دم زد

 
دوشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٦

در یکی روز عجیب ، مثل هر روز دگر

خسته و کوفته از کار شدم منزل خویش

منزلم بی غوغا ، همه نزدیکان

چند روزی ست مسافر هستند

توی یک شهر غریب .

فرصتی عالی بود ،

بهر یک شکوه تاریخیِ پُر درد از او ..

پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من :

با شما هستم من !

خالقِ هستیِ این عالم و آن بالاها ... !

من چرا آمده ام روی زمین ؟

شده ام بازیچه ،

که شما حوصله تان سر نرود ؟

بتوانید خدایی بکنید ؟!

و شما ساخته اید این عالم ، با همه وسعت و ابعاد خودش

تا به ما بنمایید ، قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟!

هیبتا ! ما همگی ترسیدیم !

به خداوندی تان .. تنمان می لرزد .. !

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخ سختی دارید .

آتشی سوزنده ، و عذابی ابدی !

و شنیدیم اگر ما شب و روز ،

ز گناهان و ز سرپیچی خود توبه کنیم ،

چشممان خون بارد ،

و بسائیم به خاک درتان پیشانی ،

و به ما رحم کنید ،

و شفاعت باشد ،

و صد البته کمی هم اقبال ،

حور و پردیس و پری هم دارید ..

تازه غلمان هم هست ،

چون تنوع طلبی آزاد است !

*

من خودم می دانم ، که شما از سر عدل

بخت و اقبال مرا قرعه زدید

همه چیز از بخت است ؛

شده ام من آدم ، اشرف مخلوقات

(راستی حیوانات ، هر چه کردند ندارد کیفر ؟)

داشتم خدمتتان می گفتم :

قسمتم این بوده ، جنس من مرد شده !

آمدم این دنیا ، مرز سال دو هزار

قرعه ام این کشور ، و همین شهر و دیار ،

پدرم این بوده ، که به من گفت : پسر !

مذهبت این باشد ! راه و رسم و روش ات این باشد !

سرنوشتم این بود ؛

جنگ و تحریم و از این دست نِعَم ... !

راستی باز سوالی دارم ، بنده را عفو کنید

توی این قرعه کشی ، ناظری حاضر بود ؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر من بگذشته ،

پاسخی نیست ولی می گویم :

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است

چشم را آینه ای می باید ، تا خودش دریابد ،

تا بفهمد که چه رنگی دارد

تا تواند ز خودش لذت کافی ببرد .

عجبا فهمیدم .. شده ام آینه ای بهر تماشای شما !

به شما برنخورد .. از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟

ظلم و جور و ستم آینه را می بینید ؟

شاید این آینه معیوب و کج است

خط خطی گشته و پر گرد و غبار

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید !

ور نه در ساحتتان ، این همه زشتی و نازیبایی ؟

*

بی خیال ..

کمی از عشق بگوئیم با هم

عرفا می گویند : که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ،

خلق نمودی بنده !

عجبا ! عشقِ ما یک طرفه ست ؟

به چه کس گویم من ؟

می شود دست ز من برداری ؟

بی خیالم بشوی !؟

زورکی نیست که عاشق شدن ما بر هم !

من اگر عشق نخواهم ، چه کنم ؟

بنده را آوردی ، که شوم عاشق تو ؟

که برایت بشوم واله و حیران و خراب ؟

مرحمت فرموده ، همه عشق و می و ساغر خود را تو ز ما بیرون کش !

عذر ما را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر ...

*

می روم تا کپه ام بگذارم .

صبح باید بروم بر سر کار ،

پیِ این بدبختی ، پیِ یک لقمه نان !

به گمانم فردا ، جلوه عشق تو را می بینم ،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده .. !

خوش به حالت که غمی نیست تو را ،

نه رئیسی داری ،

نه خدایی عاشق ،

نه کسی بالا دست !

تو و یک آینه بی انصاف !

کج و کوله ست و پر از گرد و غبار .

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی ؟

خواب سنگین به سراغم آمد .

کم کَمک خواب مرا پوشانید .

نیمه شب شد ، و صدایی آمد ،

از دل خلوت شب ، از درون خود من :

من خدایت هستم !!

هر چه را می خواهی ، عاشقانه به تو تقدیم کنم .

تو خودت خواسته ای تا باشی !

به همان خنده شیرین تو سوگند که تو ،

هرچه را می بینی ،

ذهن خلاق خودت خلق نمود

هرچه را خواسته ای ، آمده است .

من فقط ناظر بازیِ توام .

منتظر تا که چه را یا که ، که را خلق کنی !

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه ،

ز ته دل ، ز درون

خواهشی نامحسوس ، نه به فریاد بلند

بلکه از عمق وجود ، ز برای عدم خود بنما

تو همان لحظه دگر نابودی

به همان سادگی آمدنت ..

خواهش بودن تو ، علت خلقِ همه عالم شد

تو به اعماق وجودت بنگر ،

ز چه رو آمده ای روی زمین ؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

حس این لحظه تو .. علتِ بودن توست !

تو فقط لب تر کن ، مثل آن روز نخست

هر چه را می خواهی ، چه وجود و چه عدم ،

بهر تو خواهد بود ، در همان لحظه آن خواستنت .

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی ؟

دلبرم ! حرف قشنگت این بود :

شهر زائیده شدن این باشد ، تا توانم که فلان کار کنم ،

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم .

پدرم آن آقا ، خُلق و خوی اش ، روش اش ، میراث اش

همه اش راه تو را می سازد .

بنده می خواهم از این راه ، از این شهر به منزل برسم

همه را با وسواس ، تو خودت آوردی .

همه را خلق نمودی ، همه را .

تو از آن روز که خودخواسته پیدا گشتی ،

من شدم عاشق تو .

دست من نیست ، تو را می خواهم

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای

شرّ و بی حوصله و بازیگوش

مثل یک بچه پر جوش و خروش

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند ، که شوم عاشق تر ،

" هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ،

رشته عشق شود محکم تر ..  !"

دیر بازی ست به من سر نزدی !

نگرانت بودم ، تا که آمد امشب

و مرا باز به آواز قشنگت خواندی ،

و به آواز بلند ، رمز شب را گفتی :

" من چرا آمده ام روی زمین ؟ "

باز هم یادم باش ! مبر از یاد مرا ..

همه شب منتظر گرمی آغوش توام .

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد ...

*

خوابِ من خواب نبود !

پاسخی بود به بی مهری من ،

پاسخ یک عاشق ...

به خداوند قسم ، من از آن شب به کنون ،

دل خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم ؛ به خدا . 

۰

۰

 
  لینک

 

عيد آمد و عيد آمد ..

 
جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

ما نه رندان ریائیم و حریفان نفاق

آن که او عالم سِرّ است بدین حال گواست

                                                      "حافظ"

*************************************

به مناسبت روز عید و روز بزرگداشت حضرت حافظ

روح رويايي عشق ،

از برِ چرخ بلند ،

جلوه‌اي كرد و گذشت ،

شور در عالم هستي افكند .

0

شوق ، در قلب زمان موج‌زنان ،

جانِ ذرات جهان در هيجان ،

ماه و خورشيد ، دو چشم نگران ،

ناگهان از دل درياي وجود ،

" گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود " ،

به جهان چهره نمود !

0

پرتو طبع بلندش " ز تجلي دم زد "

هر چه معيار سخن برهم زد

تا " گشود از رخ انديشه نقاب " ،

هر چه جز عشق ، فرو شست به آب !

0

شعر شيرينش ، " آتش به همه عالم زد " !

مي‌چكد از سخنش آب حيات ،

نه غزل ، " شاخه نبات " !

0

چشم جان‌بين به كف آورده‌ام اي چهره دوست !

ديدن جان تو در چهره شعرت نيكوست .

اين چه شعرست كه صد ميكده مستي با اوست !

مستِ مستم كن ازين باده به پيغامي چند .

زان همه " گم‌شدگان لب دريا "

به يقين " خامي چند "

" كس بدان منصب عالي نتوانست رسيد "

" هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند ".

مگرم همت و عشق تو بياموزد راه .

نه تو خود گفتي و شعر تو بر اين گفته گواه :

" بر سر تربت ما چون گذري همت خواه ؟! "

0

حافظ از " مادر گيتي " به " چه طالع زاده‌ست "؟

طاير گلشن قدس .

" اندر اين دامگه حادثه چون افتاده‌ست "؟

0

من در اين آينه غيب‌نما مي‌نگرم .

خود از اين طالع فرخنده نشاني داده‌ست :

" رهرو منزل عشقيم و ز سرحد عدم ،

تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم . "

0

نه همين مقصد خود را ز عدم تا به وجود ؛

نقش مقصود همه هستي را ،

ز ازل تا به ابد ،

عشق مي‌پندارد .

" آري آري سخن عشق نشاني دارد . "

" رهرو منزل عشق ، "

فاش گويد كه ز مادر به چه طالع زادم :

" بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم ! "

0

اي خوشا دولت پاينده اين بنده عشق ،

كه همه عمر بود بر سر او فِرِ هماي .

" خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي "

0

بنده عشق بود همدم خوبان جهان :

" شاه شمشادقدان ، خسرو شيرين‌دهنان "

بنده عشق چه داني كه چه‌ها مي‌بيند :

" در خرابات مغان نور خدا مي‌بيند "

بنده عشق ، چنان طرح محبت ريزد ؛

" كز سر خواجگي كون و مكان برخيزد "!

0

باده بخشند به او ، با چه جلال و جبروت ،

" ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت "!

بنده عشق ندارد به جهان سودايي ،

" از خدا مي‌طلبد : صحبت روشن‌رايي "!

0

آنك ! آن شاعر آزاده آزاده‌پرست ،

عاشق شادي و زيبايي و مهر ،

كه " وضو ساخته از چشمه عشق "

چار تكبير زده يكسره بر هر چه كه هست .

چون سليمان جهان است ولي باد به دست !

تاجي از " سلطنت فقر " به سر ،

" كاغذين جامه " آغشته به خونش در بر ،

تشنه صحبت پير ،

" گر ز مسجد به خرابات رود خرده مگير "!

0

همچو جامش ، لب اگر خندان است ؛

دل پرخون وی اندوهِ عميقي دارد .

بانگ برمي‌دارد :

" عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت  "

" كه گناه دگري بر تو نخواهند نوشت  "

" من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش  "

" هر كسي آن درود عاقبت كار كه كِشت "

" نه من از پرده تقوي به در افتادم و بس ، "

" پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت ! "

" سر تسليم من و خشتِ درِ ميكده‌ها "

" مدعي گر نكند فهم سخن ، گو سر و خشت ! "

0

يك سخن دارد اگر دارد صدگونه بيان ،

همه روي سخنش با انسان :

 " كمتر از ذره ني‌اي ، پست مشو ، مهر بورز "

" تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ‌زنان ! "

000

گل به يك هفته فرو مي‌ريزد ،

سنگ مي‌فرسايد ،

آدمي مي‌ميرد ،

نام را گردش ايام ، مدام ،

زير خاكسترِ خاموشِ فراموشي

. . . مي‌پوشاند ،

شعر حافظ ، اما 

هر چه زمان مي‌گذرد ،

تازه‌تر ، باطراوت‌تر ،

گوياتر ، روح‌افزاتر

رونق و لطف دگر مي‌گيرد ! 

لحظه‌هايي‌ست كه : انسان ، خسته‌ست ،

خواه از دنيا ،

از زندگي ، از مردم ،

گاه حتي از خويش ،

نشود خوشدل ، با هيچ زبان ،

نشود سرخوش ، با هيچ نوا ،

نكند رغبت بر هيچ كتاب ،

نه رسد باده به دادش ،

نه برد راه به دوست ،

راست .. گويي همه غم‌هاي جهان در دل اوست !

چه كند آن كه به او اين همه بيداد رسد ؟

باز هم حافظ شيرين سخن است ؛

كه به فرياد رسد !

جز حريمش نبود هيچ پناه ،

نيك‌بخت آنكه به او يابد راه ،

چاره‌ساز است به هر درد ، كه مرهم با اوست

به خدا همت پاكان دو عالم با اوست .

0

اي همه اهل جهان ،

اي همه اهل سخن ،

آيا اين معجزه نيست ،

كس بدان گونه كه بايست ، نخواهد دانست ،

اين پيام‌آور عشق ،

چه هنرها كرده‌ست .

به فضا درنگريد !

آسمان را ،

" كه ز خمخانه حافظ قدحي آورده‌ست " . 

۰

 
  لینک

 

 

 
یکشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٦

***

شب قدر است و طی شد نامه هجر

سلام فیه ، حتی مطلع الفجر

                                      "حافظ"

۰ ۰ ۰

۰ ۰ ۰

..علی را ضربتی کاری نمی شد

گمانم ابن ملجم یا علی گفت .

0 0 0

0 0 0

اي آفريدگار  

ديگر به سردمهري خاکسترم مبين

امشب ، صفاي آبم و گرماي آتشم

امشب ، به روي تست دو چشم نياز من

امشب ، به سوي تست دو دست نيايشم

امشب ، ستاره ها همه در من چکيده اند

سرب مذاب ، پر شده در کاسه سرم

هر قطره اي ز خون تنم شعله مي کشد

من آتش روانم ، من آتش ترم

امشب ، به پارسايي خود دل نهاده ام

اي آفتاب وسوسه ، در من غروب کن

آن رودخانه ام که تهي مانده ام ز آب

آه اي شب بزرگ ، تو در من رسوب کن

زين پيش اگر به کفر گشودم زبان خويش

زين پس برآن سرم که بشويم لب از گناه

اي آفريدگار

در چاه شب ، به سوي تو اميد بسته ام

تا بشنوي صداي مرا از درون چاه

هر چند پيش چشم تو کوچک ترم ز مور

بر من بزرگواري پيغمبران ببخش

جز غم ، هر آنچه را که به من وام داده اي

بستان و بيشتر کن و بر ديگران ببخش

نام تو بر نگين دلم نقش بسته است

اين خاتم وجودِ من ارزاني تو باد

دانم اگر چه پيشکشي سخت بي بهاست

شعرم به پاس لطف تو ، قرباني تو باد

۰

۰

۰

**

- امروز ، روز بزرگداشت مولاناست . شیخ الشیوخ عرفان و عشق و فلسفه . مثنوی مولانا را قرآن عجم نامیده اند و چه به جاست این عنوان ، اگر کمی از آن را خوانده باشیم .. !

راستی در بیشتر کشورها امروز به یادش مراسم های مختلف برپاست .. شاید در ایران هم خرده مراسمی برپا شود !! و این است که مایه تاسف ماست .

می بایست ترکهای عثمانی چنین عَلَم می کردند که مولای رومی از آنِ ماست تا ما هم برای او سال را سال مولانا اعلام کنیم  ..

شاید فردا هم افغانها ادعا کنند که مولانا شاعر آنهاست ، چرا که در بلخ (افغانستان کنونی) متولد شده است . مگر نه اینکه ادعای ترکیه بر این اساس است که مقبره مولانا در قونیه است .. !

شاید حق با آنها باشد ، چون آنها هستند که هر سال در مقبره اش و برای بزرگداشتش مراسم رقص سماع را که مختص مولاناست ، احیا می کنند .. !

۰

- شب گذشته از طرف رییس جمهور فرانسه طی مراسمی که به مناسبت بزرگداشت مولانا برپا بود به استاد شهرام ناظری ، خواننده موسیقی سنتی ایرانی نشان "لژیون دونور" اعطا شد . این نشان سه درجه دارد كه ناظري بالاترين درجه آن ، "شواليه لژيون دونور" را دريافت كرده است و به خاطر ارائه موسيقي شرق و آشنا كردن مردم فرانسه با مولانا و اجراي كنسرت هاي وي به او اعطا شده است .. !

چه افتخار آفرین است که ناظری را "پاواروتي ايران" نامیده اند و ما چه بسیار قدرناشناسیم که نامی از او نمی بریم !!

او در همه کشورها برنامه اجرا می کند و می خواند و می نالد تا بتواند فرهنگ ایرانی را آنطور که بوده است به جهانیان عرضه کند نه اینطور که امروز می نماید :

..

بنال اي بلبل دستان ، ازيرا ناله‌ مستان

ميان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد

۰

> اگر کمی فکر کنیم ، متوجه می شویم که چه بر سر شعر و موسیقی ما و فرهنگ اصیل ما آورده اند و ما چه خوب استقبال کرده ایم و حتی کمک کرده ایم تا راحت تر چنین اتفاقی بیفتد ..

مصداق همان برهنگی فرهنگی ... !

 
  لینک

 

زمزمه های پاییزی

 
یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦

ترانه ام را
به خاطر بسپار
که ایهام خوشی است
از ایهام زمزمه های پاییزی
تا بعد از من
بخوانی آن را ؛
در راههایی که
با هم از آنها عبور نخواهیم کرد ... !

....

...

..

.

.

.

بوي پائيز مي آيد

بوي غربت

بوي جدايي برگ از درخت

دلم براي درخت مي سوزد

آن زمانکه مرگِ برگ را مي بيند

برگ ، يگانه همدم تنهايي خويش

چه زود گذشت

فصل شور و عشق و حرارت ،

فصل تابستان !

و چه زود رسيد

فصل جدايي ، تنهايي ، حسرت ،

فصل پائيز !

و چه دلسنگ است

آن عابري که پا بر روي برگ مي گذارد

و آهِ  درخت را نمي شنود !

من مي دانم ،

که چقدر تنهايي درخت بزرگ است !!!

*

*

*

و اما پنج کتاب من (به دعوت دوستان خوبم عطا و محمدرضای عزیز)

۱) مثنوی معنوی                           مولانا

۲) تذکره الاولیا                             عطار

۳) در دیار صوفیان و پرده پندار          علی دشتی

۴) پیامبر و دیوانه                          خلیل جبران

۵) خرمگس                                 لیلیان اتل وینیچ 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0