زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

 

 
جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦

اول) فاطمه ، فاطمه است

 آری .. فقط فاطمه است که "فاطمه" است!
به قول دکتر شریعتی در کتاب "زن" :
در جامعه و فرهنگ "اسلامی"! سه چهره از زن داریم :
1- یکی چهره زن سنتی و مقدس مآب
2- یکی چهره زن متجدد و اروپایی مآب
3- یکی هم چهره فاطمه و زنان "فاطمه وار"! که البته هیچ شباهت و وجه مشترکی با چهره ای به نام زن سنتی ندارد
{ راستی آیا امروز هم چهره زنی که فاطمه وار باشد داریم؟ }
در جامه ای که اصالت از آن "تولید و مصرف" و "مصرف و تولید" اقتصادی ست و تعقل نیز جز اقتصاد چیزی نمی فهمد ، زن نه به عنوان موجودی خیال انگیز ، مخاطب احساسات پاک ، معشوق عشق های بسیار بزرگ ، پیوند تقدس ، مادر ، همدم ، کانون الهام ، آینه صادقی در برابر خویشتن راستین مرد ، بلکه به عنوان کالایی اقتصادی ست که به میزان جاذبه جنسی اش خرید و فروش می شود.
بگذریم ، از ماست که بر ماست...

عشق یعنی دل سپردن در الست                
از می وصل الهی مست مست

عشق یعنی ذکر
ناموس خدا                 
یا علی گفتن به زیر دست و
پا
عشق یعنی
جلوه صبر خدا                  
شرم ایوب نبی از
مرتضی
عشق بر دلداده
  فرمان می دهد                 
عاشق جان داده را جان می
دهد
عشق باعث شد که
دل سامان گرفت          
پشت درب خانه زهرا جان گرفت

عشق یعنی
 انقلاب فاطمه                    
از کبودی چشم تار
فاطمه
عشق یعنی عشق ناب
فاطمه                  
بیت الاحزان خراب فاطمه 

دوم) سکوت من ترانه من است

سکوت من خود سرود و ترانه من است
و گرسنگی من همان سیری من است
و آب در تشنگی من جریان دارد
و در هوشیاری من مستی هاست
و شادی هاست در فغان و شکوه من
و دیدارهاست در غربت تنهایی من
و پنهانی من عین ظهور
و ظهور من همه ستر و حجاب است 

چه بسیار که از غمها شکوه می کنم
و قلبم بدان غمها به خود می بالد
چه بسیار که می گریم و دندانهایم به خنده رخ می نمایند
و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد
و دوست در کنارم نشسته است
و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم
و آن چیز در حلقه نگین من است
گاه شبِ تاریک دشمنانم را در پرده ظلمت می پوشاند تا من پرده رویاهای خویش را بگسترم
و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را درمی پیچد و به کناری می رود ..

  خلیل جبران

سوم) سلطان العارفین بایزید بسطامی

کو سوخته ای که سازمش همدم خویش
یا دلشده ای که یابمش محرم خویش
پس هر دو به کنج خلوتی بنشینیم
من ماتم خویش دارم او ماتم خویش
خواهی که رسی به کام بردار دو گام
یک گام ز دنیا و دگر گام ز کام
نیکو مثلی شنو ز پیر بسطام
از دانه طمع ببُر که رستی از دام  

بایزید بسطامی در خواب شنید که از مقام صدر طریقت به او می گویند : درگاه ما را رکوع و سجود بی انکسار دل و بی صفای جان به کار ناید! که خزائن عزت ما پر از رکوع و سجود خداوندان دل است.چون به درگاه ما آیی درد دل بر جام جان نِه و به حضرت جانان فرست که درد دل را به نزد ما منزلتی ست.
در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس
بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است ...

 
  لینک

 

درددل یه بنده عاصی!

 
جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا
چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا ...
به راستی که خدایا ،
وقتی به تو فکر میکنم

گونه هایم سرخ اند
جایی خواندم عشق یعنی همین .
روزی که به تو فکر نکنم
سپیدِ سپیدم
و جایی خواندم مرگ یعنی همین ...


الهی و ربی من لی غیرک

 

خدایا راحت واسه خودت نشستی اون بالا ،
یکی فحشت میده ،
یکی
به درگاهت سجده می کنه .
یکی داره بهت می خنده ،
یکی با عصبانیت سرت داد می
زنه .
یکی نمی دونه باهات قهره یا آشتی ؟
یکی هم از دل و جون شکرت می کنه
.
یکی می خواد انکارت کنه ،
یکی می خواد اثباتت کنه
 .
یکی می خواد بزرگت کنه ،
یکی می
خواد خرابت کنه .

چه آرامشی داری .. !
همیشه خودتی ،
هیچ وقت عوض نمیشی .
ولی واقعا
این همه سال از خدایی کردن خسته نشدی خدا ؟
میگن دوسمون داری ، ممنون ازت
ولی یه روزم
خودتو جای بعضی از ماها بذار ...
می دونم که خیلی مهربونی

ولی بازم بندگیِ خدای سخت گیری چون تو رو کردن کار سختیه خدایا .


خب اینم یه جور درددل گفتن با خداست دیگه !
به قول مولانا :
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی
هر چه می خواهد دل تنگت بگوی 

 
  لینک

 

مطرب دل

 
جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦

اول امسال رو با مولانا شروع کردم ، بدون اینکه بدونم قراره امسال سال مولانا باشه
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم...

اگر قبل از این فقط می خوندم اما حالا حس میکنم
حس می کنم با او هم کیش شده ام و هر آنچه از جنس غم بود ناخودآگاه و به یکباره از وجودم رخت بربسته :
باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل تریم
رو به محبوسانِ غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش 

عرفان عاشقانه ش میگه که در عاشقی اگر هم غمی هست از جنس غم های معمول نیست :
باغِ سبزِ عشق کو بی منتهاست
جز غم و شادی در او بس نکته هاست
عاشقی زین هر دو حالت برتر است
بی بهار و بی خزان سبز و تر است 

و در این عشق چندان حجاب از چهره میگشاید و ترک تازی میکند که به پاکبازی میرسد
پاک می بازد نباشد مزدجو
آنچنان که پاک می گیرد ز هو

دعوت شمس را لبیک گفته و قمار میکند.قماری که در آن هیچ امیدی به پیروزی و برد وجود ندارد
در قمار عاشقانه اش همه چیز را بدون توقع هیچ چیز فدا میکند. و او میداند که عشق ، همه عاشق را می خواهد نه بخشی از او را و با این حال خود را به عشق می سپارد

خُنُک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بِنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

در این قمار هر آنچه از تعلقات دارد می بخشد و می بازد و نه تنها آرزوی بردن ندارد بلکه تنها آرزویش این است که یک بار دیگر قمار کند پس عشق هم به او وفا کرده و به او همه چیز می بخشد..
سینه ای که به تعبیر خودش "شرابخانه عالم" است .

وقت تنگ است و سخن در این باب بسیار و باز مصداق این مهم که ناگهان چه زود دیر می شود پس بسنده می کنم به این مصرع : ای می بترم از تو ، من باده ترم از تو
و باز وفادارم به اینکه : غم صیقل دل است خدایا ز ما نگیر
و قابل توجه بعضی از دوستان که این غم "غم عاشقانه"ست نه غم دنیادارانه!


با من صنما دل يکدله کن
گر سر ننهم آنگه گله
کن
مجنون شده ام از بهر خدا
زان زلف خوشت يک سلسله
کن
سي پاره به کف در چله شدي

سي پاره منم ترک چله
کن
مجهول مرو با غول مرو

زنهار سفر با قافله کن

اي مطرب دل زان نغمه خوش

اين مغز مرا پر مشغله
کن
اي زهره و مه زان شعله رو

دو چشم مرا دو مشعله کن

اي موسيِ جان چوپان شده اي

بر طور برآ ترک گله
کن
نعلين ز دو پا بيرون کن و رو

در دشت طوي پا آبله
کن
تکيه گه تو حق شد نه عصا

انداز عصا وان را يله
کن
فرعون هوي چون شد حيوان

در گردن او رو زنگله
کن 

من کسی رو سراغ ندارم که این غزل مولانا رو به این زیبایی تصنیف کرده باشه


تصنیف "مطرب دل" از آلبوم "خنیاگر" مهدی آذرسینا
به آهنگسازی و سرپرستی و سه تار و آواز عارفانه مهدی آذرسینا
با هم آوازی : سپیده رئیس سادات
تنبک : نوید افقه
تار : عماد حنیفه
نی : امیر حاج ابراهیمی
سنتور : محسن حسینی
و کمانچه : بهزاد میرلو

از اینجا می تونید دانلودش کنید

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0