زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

 

 
دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳

سلام.

اين هم يه عکس از نمايشگاه پارسال.دومی از راست منم.

        

 

 
  لینک

 

 

 
دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳

سلام.

اول از همه عید سعید فطر رو به همه دوستان عزیز تبریک می گم..امیدوارم روزهاتون همیشه حال وهوای عید داشته باشه.

دوم اینکه فردا روز افتتاح دهمین دوره نمایشگاه کامپیوتره.امسال هم شرکتمون (توسعه وتجارت رایانه"TTRME ") برای دومین سال متوالی داره شرکت می کنه..

سالن 38،غرفه 24(غرفه Digital)اگه اومدین یه سری هم به ما بزنید خوشحال می شیم.

راستی امسال برای بازدیدکنندگان ورودی گذاشتن،فکر کنم نفری هزار تومن!البته اگه برید توی سایت خود نمایشگاه و مشخصات خودتونو ثبت کنید،رایگان می شه.خود این هم یه مدلشه دیگه!

آدرس سایتشو هم که می دونید دیگه:

www.elecompfair.com

کافیه برید توی قسمت ثبت نام بازدیدکنندگان و یه فرم رو پر کنید،بعدش به شما یه کد تعلق می گیره.هر کی اون کد رو به همراه کارت شناسایی ،روز نمایشگاه بیاره،میتونه رایگان از نمایشگاه دیدن کنه.

امیدوارم ببینمتون..خوشحال می شم.

 

 
  لینک

 

 

 
یکشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸۳

سلام.

من دیشب تا خود سحر بیدار بودم..با اینکه خیلی خسته ام ولی احساس خوبی دارم.

خوب ما برای اینکه زندگی کنیم باید بخوریم و بخوابیم و ...ولی مگه زندگی و لذٌت بردن فقط توی اینا خلاصه میشه!؟من که اینطور فکر نمی کنم.لااقل تجربه من اینطوری بوده..خوب یه تجربه شخصیه دیگه!

همون جور که جسم ما نیاز به تغذیه داره ، خب روحمون هم نیاز داره!اینطور نیست؟؟خب برای رفع تموم نیازهای ما یه عاملی هست..رفع نیازهای غریزی ما خیلی سخت نیست ولی نیازهای فطری..کمتر کسی توی این دور و زمونه به این مقوله فکر می کنه..

در واقع ما ناخودآگاه انقدر خودمونو درگیر مثلا زندگی کردیم که دیگه فرصتی واسه اون کارا نداریم..

مثلا خود من:صبح بیدار میشم،هل هلکی صبونه می خورم(البته باور نکنید)،میرم سر کار(کار با اعمال شاقه)،شب میام خونه(خسته)! خب به نظر شما من بعدش چیکار می تونم بکنم بجز خوابیدن..

ولی خب بماند که من هم نمی خوابم..مگه ما چقدر قراره زنده باشیم که نصف عمرمون رو هم بخوابیم!!؟

به قول شاعر:

«...خفتگان را گر سبکباری خوش است

 شبروان را رنج بیداری خوش است

 گر چه بیداری همه حیف است و کاش

 ای دل بیدارجو بیدار باش

 هم به بیداری توانی پی سپرد

 خفته هرگز ره به مقصودی نبرد...»

بعضی وقتا لازمه که به جسم خودمون سخت بگذرونیم در عوض روحمون به همون اندازه تقویت میشه(یه جور تعادله دیگه)،حتما هر کسی لااقل یه بار این موضوع رو باید توی زندگیش تجربه کرده باشه و اگه اینطور باشه که لذتش رو هم برده...

به قولی:

«اگر لذت ترک لذت بدانی            دگر لذت نفس لذت نخوانی»

وای من چقدر حرف زدم!

خب چه خوبه که سعی کنیم زندگی کنیم نه اینکه مجبور به زنده بودن باشیم.. راستی امروز یعنی 17 آبان روز تولد منه..تولدم مبارک!

 

 

 
  لینک

 

دلتنگی

 
دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳

دلم گرفته ای دوست!هوای گريه با من!

گر از قفس گريزم..کجا روم..کجا من؟

کجا روم؟..که راهی به گلشنی ندانم..

که ديده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل..نه بسته کس به من نيز

چو تخته پاره بر موج..رها..رها..رها من

ز من هر آنکه او دور..چو دل به سينه نزديک

به من هر آنکه نزديک..ازو جدا..جدا من

نه چشم دل به سويی..نه باده در سبويی

که تر کنم گلويی به ياد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟نبودنم چه کاهد؟

که گويدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست!هوای گريه با من!!!
 
  لینک

 

 

 
جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۳

به قول سايه:

بسترم ...

صدف خالی يک تنهايی است

و تو چون مرواريد..

گردن‌آويز کسان دگری!  

 
  لینک

 

 

 
پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳

كاش

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.

كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.

كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.

كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد

كاش كاش كاش

كاش با من سخن مي گفتي تا ديگر با خود سخن نگويم

كاش دوستم داشتي تا با بودنت تنهايي را احساس نمي كردم

كاش مرا مي فهميدي تا مجبور نباشم تمام غصه ها و دردهايم را به تنهايی

 بر دوش خسته ام بنويسم

كاش فرداهاي ديگر خبر آمدنت را بر تمامي وجودم بشويند

كاش مي شدكه تمام رازهاي نهفته در دلم را باز گويم

افسوس كه زبانم از گفتن آن

روي بر مي گرداند

كاش مي شد كه همه سكوتها در هم مي شكست

و هيچ كس در هيچ كجا تنها نمي ماند

كاش همه قرارها بسته مي شد و تمام بي قراريها از بين مي رفت

 وهيچ حسي براي تنها ماندن نبود

كاش همه عشقها ودوستي ها و محبتها بر عرصه دلها مي نشست

كاش در اين زمانه غم انسان بازيچه دست ديگران نمي شد و در هم نمي شكست

كاش تمام آدمهاي دنيا و عشقها ي لبريز از آنها جز واقعيت چيزه ديگري نبود

كاش اگر به كسي محبتي نثار مي كردم آن را درست پاسخ مي داد

كاش تمام دروغها از جام پاك عشق دور مي گشت

كاش عشق در نقطه اي از دل باقي مي ماند كه صداقت در آن ريشه كرده است

كاش لحظه ها براي ما بود و ما براي لحظه ها آهنگ عشق مي ساختيم

كاش تمام دوست داشتنها از عشق بود و تمام كتابهاي دنيا از دوستي ها مي نوشتند

كاش تمام قلمها وقتي به دست گرفته مي شدند نام تو را مي نوشتند

كاش تو براي من بودي افسوس كه .......

كاش هميشه پاييز بود ومن از صداي خش خش برگها متوجه آمدنت مي شدم

كاش هميشه غروب تو را براي من مي آورد و با بودن تو به پايان مي رسيد

كاش رفتن نبود وهميشه تو مي آمدي

كاش مي توانستم سر بر شانه هاي خسته ات بنهم

 و آنقدر گريه كنم كه در آغوشت بميرم

كاش سرنوشتمان طوري بود كه ما هميشه كنار يكديگر باشيم

كاش هميشه به يادم بودي و مي ماندي

كاش دوري نبود وفاصله ها آنقدر كم بود ،

 وديگر نيازي به دلتنگ شدن وجود نداشت

كاش بودي وتمامي شعرهايم را به تو تقديم مي كردم

كا ش مانند آب زود گذر نبودي واين گونه از عشقمان نمي گذشتي

كاش لحظه هاي با تو بودن اينقدر زود نمي گذشت

 و كاش هميشه تكرار آن روزها برايم مجسم مي شد

كاش اينگونه در قلبم جاي نگرفته بودي كه نتوانم فراموشت كنم

كاش آنقدر مهربان نبودي كه مهرت بر دلم بنشيند

كاش دستهايم تو را نمي خواند و اشكهايم برايت نمي ريخت

كاش پاييز و برگهاي رنگارنگش كه بوي تو را برايم مي دهد رفتني نبود

كاش صدايم از اوج سكوت دل تو عشق را طلب نمي كرد

كاش هر از گاهي مي آمدي و من به شوق ديدنت پنجره را باز مي گذاشتيم

كاش هميشه شب بود و تاريكي همه جا را مي گرفت

و من در اتاقم تنها بودم واشك مي ريختم تنها براي تو

كاش هيچ گاه ما بار سفر را براي رفتن نمي بستيم

كاش نبودنت ورفتنت اينگونه مرا آزار نمي داد

كاش پنجره اي وجود داشت كه از آن به خوشبختي بنگريم

كاش براي هميشه ياد نگاهم در خاطرت سپرده مي شد

كاش بي وفايي نبود و وفا اولين چيزي بود كه انسان

 در ذهن و خاطر خود پرورش مي داد

كاش جدايي نبود و فاصله هاي وابسته به آن وجود نداشت

كاش مادرها ماندني بودند وهيچ وقت نمي رفتند

كاش چيزي به اسم غم را ياد نمي گرفتيم

كاش باران هميشه بود و مي باريد تا بوي تو را احساس كنم

كاش هيچ چيزي پايان نمي يافت پايان برايم بسيار غم انگيز بود

كاش شمع نمي سوخت وپروانه ها تنها نمي ماندند

كاش تمام آرزوها دست يافتني بودند

و در آخر كاش تمام كاشهايم برآورده مي شد...

 

 
  لینک

 

 

 
پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳

يه روز به من گفت که منو خيلی دوست داره..

من هم توی جوابش گفتم :خوب من هم دوستت دارم!

شايد خيلی هم بيشتر از تو!!!

ازم پرسيد :تو چرا منو دوست داری؟؟؟

من:سکوت!!!!

سوالش کوچيک بود وساده ولی جوابش....

تا غروب داشتم فکر ميکردم..

فکرهای پريشون و يه خط در ميون..

غروب بهش گفتم:........فقط می‌دونم که دوستت دارم.

از اون روز خيلی نگذشته

اما خيلی چيزا عوض شدن..

من..!

اون..!

و شايد هم هر چی که بينمون بوده..

نمی‌دونم؟؟؟

 
  لینک

 

 

 
پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳

سلام.

اگر دير آمدم ..مجروح بودم.

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0