زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد

  بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم :: گرچه ميدانم كه عمري در غريبي زيستم :: مثل رودي بستر اين خاك را طي كرده ام :: تا بفهمم عاقبت در جستجوي چيستم :: در عبور از لحظه ها بر روي پاي اشتياق :: لب شكست از خشكي اما همچنان مي ايستم :: دستهايت برگهاي عمر سبزم را ربود :: گرچه اينجا هستم اما در حقيقت نيستم :: اي فريماه شب تار ، ياريم كن :: تا بدانم سايه گمگشته اي از كيستم  
 

 

يا حسين ابن علی

 
پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦

حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود

اما افسوس !

كه به جاي افكارش ، زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند

و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند .

   

                                                                     دكتر علي شريعتي

۰

آی ! سردار تاريخ ساز

شجاعتت را من

همواره بر ستايش نشسته ام

اما

بر من مگير اين جسارت را

که گمان ميکنم

بسيار خوش اقبال بوده اي

زيرا اگر که تو

در کشاکش عصر جهل

در دشت بي آب کربلا

با هفتاد و دو يار کشته شدي

و قرنها برايت گريستند

ما

در عصر انسانهاي روشنفکر !

در شهرهاي بي کران

و در کنار آبهاي تصفيه شده

هر کدام به تنهايي

هفتاد و دو بار کشته شديم !

و هيچکس برايمان نَگِريست !!

حتي دقيقه اي ...

۰ 

 
  لینک

 

مانده تا برف زمين آب شود !

 
یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦

در میان مردمان فهمیده

مطمئن ترین اساس زناشویی

دوستی و رفاقت است .

اشتراک در علایق یکدیگر

و توانایی در به سامان رساندن اعتقادها

و درک افکار و رویاهای یکدیگر ،

به صورتی مشترک .

 

                               از نامه های عاشقانه خلیل جبران

                                           در یادداشتهای ماری هاسکل

------------------------------------------------------

------------------------------------------------------

۰ 

دوست دارم که برف بیاد و برف نرم باشه و زیاد باشه تا زانوهامون ، مثل الان که داره می آد .

خوشم میاد که مثلا رفته باشیم زیر برف یه عالمه رمانتیک و دو نفره راه بریم ..

 

بعد طبیعتاً من هی کرممه دیگه خب !

یهو یه سرپایینی می‌ببینم ، تو رو می‌ندازم زمین و یه کمی تو برفا فشار میدم و داد میزنم حالا مسابقه ، ببینم کی زودتر میرسه پایین و تو رو غلت میدم و خودمم می‌دواَم دنبالت که زودتر برسم و پایین سراشیبی قبل اینکه برسی به زمین صاف بگیرمت و بلندت کنم و تو هوا دور خودم بچرخونمت و خب تو هم سردت باشه و تیک تیک بلرزی و داد بزنی الاغ ولم کن !

منم اصلا خودمو می‌زنم به کری و اونقدر می‌چرخونمت که سرم گیج بره و بیفتم زمین و تو هم توی بغلم باهام بیافتی زمین ، روم .

 

همممم ... میدونی که بعد چی میشه ! نه‌ .. ؟

یه نگاه طولانی ، انگار که ته چشمای همدیگه دنبال یه چیزی میگردیم . یه نگاه خشک و سرد و پر عمق ...

 

همممم ... من یه هو به خودم میام . حالا یه عالمه تو برفا غلت میزنیم و بغل می‌کنیم و کارای حرومیِ یواشکی و بوس و خنده های جیغی و تو که همش میگی نکن کثافتِ الاغ و منم که خب پررو ! زودی میام بوست می کنم که دهنت گیر شه و نتونی دیگه حرف بزنی !
من خسته میشم ٬ اون موقعی که برگشتیم تو کلبه‌مون .. کنار شومینه ‌٬ همون موقع که من لخت و سنگین شدم و داره خوابم میبره و دارم با خودم فکر می‌کنم که دنیا چه آروم و خوبه که یهویی تو میای و یه گاز محکم می‌گیری از بازوم و مهر پررنگ می‌زنی روم و می‌گی ووووووی مُهرمو نگاه كن ، يوهووو !!!

 

من از خواب می‌پرم و خوابم میره یه عالمه دور که نتونم بگیرمش هیچوقت . هی حرص می‌خورم که چرا خوابمو دزدیدی و حرص می‌خورم که چرا محکم گاز گرفتی که اینهمه درد بیاد و چرا کبودم کردی !

پامی‌شم تو رو محکم می‌گیرم ، تو هم که میدونی میخوام چیکارت کنم و میترسی و وسط خنده هات میگی نکن تو روخدا ، دیگه گازت نمیگیرم ، بیا بوست کنم اصلا بگیر بخواب ، بعد ولی من گوش نمیکنم که ! محکم گرفتمت و قفل کردمت و چشمامم عین اون اسمایلی بنفشه ی یاهو شده !

 

حالا میگم یک ٬ دو ٬ سه و شروع می‌کنم صورتتو لیس زدن و تو هم جیغ میزنی میگی نکن تو روخدا ٬‌ بعد دیگه التماسم نمیکنی و هی داد میزنی و فحش میدی و یه عالمه سعی میکنی که از دستم فرار کنی ولی چون من خیلی زورم زیاده هیچ گهی نمیتونی بخوری و منم که خب طبیعتاً از جیغ زدنای تو بیشتر خوشم میاد و بیشتر لیس میزنم !

تا وقتی که تو دیگه خیسِ خیس شی که ولت کنم و برم اونور دوباره عین قبلم بگیرم بخوابم ، بعد تو لحافمو برمیداری و محکم میکشی به صورتت که خشکش کنی و موقع خشک کردن یه عالمه هم بهم فحش میدی و منم همونجوری که پشتم به توست یواشکی میخندم بهت ...  

 

بعد تو یهویی یه گاز محکم دوباره میای ازم می‌گیری و تا من میام بلند شم و دوباره لیس بزنم تو در میری تو دستشویی و درو از پشت قفل می‌کنی ....
منم پشت در دستشویی میشینم و تصمیم میگیرم که از اونجا بلند نشم ولی خب خیلی خوابم میاد ٬ پام رو میچسبونم به درش که اگه خوابم برد تو درو باز کردی من بفهمم و بیدار شم و انتقاممو بگیرم ! ولی یادم رفته که دسشویی یه دونه پنجره کوچولو داره که فقط تو از توش رد میشی ....

من خوابم میبره . تو از پنجره میری بیرون . از تو هوای سرد و یخی میگذری ٬ درو آروم باز میکنی ٬ میای تو ٬ پتوی آبیت رو از کنار شومینه بر میداری ٬ میای کنار من که سرم رو تکیه دادم به ستون چوبی اون وسط وامیستی ٬ نگاهم میکنی ٬ آروم ... بدون اینکه بخندی ٬ بدون اینکه لبخند بزنی . از این نگاها که من عاشقم بهش ٬ از اینا که فقط عمق داره ولی سرده ... سرت رو میذاری رو پای من ٬ پتوی آبیت رو میندازی رو خودت و میخوابی .

 

منم آروم چشمام رو باز میکنم اون یه ذره موهات رو که بلند شده اومده روی گوشِت میزنم کنار و نگاهت میکنم ..

نگاهت میکنم و نگاهت میکنم و نگاهت میکنم ... 

سرد و طولانی و عمیق ... بازم نگاهت میکنم ، تا وقتی که خوابم ببره .. !

0

. 

 
  لینک

 

افسانه

 
جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦

ایام زمانه از کسی دارد ننگ

کو در غم ایام نشیند دلتنگ

***********************

این بار دیگه مثل قیصر آخر حرفم و حرف آخرم رو با بغض نمی خورم ..

اینم حرف آخر :

 

امشب از اين شب تاريک مجالي خواهم

تا بخوانم تنها ، و بگريم خاموش

تا برآرم فرياد و بگويم افسوس

گرچه من غمگينم

گرچه دور از تو شدم در قفسي زنداني

قفسي تيره و تار

که ندارد حتي ، روزني راه فرار

و نبارد بر آن قطرهء باراني

يا نگهباني نيست که فريبم او را

و به مرگ خود از اين درد رهايي يابم 

و بخندم او را

گرچه يک عمر گذشت

گرچه بودم همه در حسرت يک لحظه ناب

تا ببينم شايد نقشي از روي تو در قله خواب

ولي افسوس نديدي من را

و تو را مي بينم ، که شکستي من را

گرچه قلبم سوزد

بي صدا در نفس آتش تب

زير لب مي گويم:

بين چه تنها شده ام بي تو در اين خلوت شب

بين که جز آه نباشد درمان !

و به جز اشک نبارد باران !

گرچه رفتي و مرا

دست و پا بسته رهايم کردي

بي صدا رفتي و از دور نگاهم کردي

ليکن اي يار چه پنهان از تو

که تو تنهايي من را ديدي

اشک من ديدي و مستانه به آن خنديدي

تو نديدي اما ، که خدايي دارم

ورچه از غصّه زبانم بند است

در دلم شور و نوايي دارم

نشنيدي هرگز ، که صدايت کردم

نشنيدي حتي « حرف آخر» را هم

امشب از اين شب تاريک مجالي خواهم

حرف آخر را من

بنويسم بر ابر .. بسپارم بر باد

و به پرواز آيم

تا که شايد روزي ، تو ببيني آن را

که نوشته ست بر آن بس روشن

آرزويم اين است که نبيني هرگز

روزگاري چون من

پس تو را بخشيدم ، پس تو را بخشيدم

کوله باري بر دوش ،

رهگذر خسته و خاموش به خلوت مي رفت

زير لب زمزمه مي کرد که اي دور از من

تو نيابي دگرم هيچ خبر

و نبيني دگرم هيچ اثر ... !

0

۰

بعد از گذشت ؟ سال بالاخره می خوام برم دنبال یه زندگی جدید

یه زندگی که مال خودم باشه .. !

 

زندگی مال من است

زندگی دفتر شعری ست

که با فلسفه ویژه خود

غزلی نوشته ام بر برگش

و نباید بگذارم دگری

بنویسد غزلی بر ورقش

 

زندگی مال من است

زندگی لوح سفیدی ست

در آن حک شده اندیشه من

و مبادا که کسی

طرح خود نقش زند با قلمش

 

زندگی مال من است

زندگی قطعه نوایی است هماهنگ و لطیف

می رسد آوایش

و نباید دگری .. بنوازد سازَش

و کند نا سازَش

 

زندگی مال من است

زندگی باغچه بکر من ست

که در آن می کارم

آنچه را خواسته ام

و درو خواهم کرد

آنچه را کاشته ام

زندگی مال من است 

زندگی راز بزرگی ست

که هر کس باید

بگشاید رمزش .. با کلید عمرش

زندگی نقطه آغاز من است

زندگی قصه پرواز من است

زندگی مال من است ... !

۰

۰

کسی نمی خواد زندگی جدیدم رو بهم تبریک بگه !؟

من و میسیز پیس ... !!!

 
  لینک

 

آبان رفت .. باران آمد

 
سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦

آبان آمد ...

آبان با آب آمد ...

آبان رفت ..

آبان رفت و باران آمد .. 

من آبان را دوست دارم .

آبان به من آب می داد .

همیشه !

امسال آبان با ضیافت آب های شور و شیرین آمد ...

در سکوت ...

خداحافظ ماه خوب من ،

خداحافظ ...

۰

گفت : شيفته‌ بارانم ،

گفتم : مي‌دانم .

گفت : نمي‌داني ،

هيچ كس نمي‌داند كه به هنگام بارش باران چه شوري در من بيدار مي‌گردد .

آن چنان بي تاب و بي‌خود مي‌شوم كه تاب ماندن در زير سقف و سرپوش ندارم .

هر كجا كه باشم ، با هر كه نشسته باشم ، دگر سر از پا نشناسم .

هيچ يك ، مرا از رفتن باز ندارد ، نه گرماي بستر و نه ديدار يار ...

سربرهنه و دل باخته بيرون زنم و در زير باران چونان تشنگان جشن سيرآب شدن گيرم .

در زير بارش تند ابرها بي‌قرار شتاب كنم .

با باران از درد گويم و رازهاي پنهان در دل ،

در زير باران ، بي دغدغه نگاه ديگران ، بخندم و دست افشان و پاي كوبان

با رقص باران به پيشواز سخاوت و بخشش آسمان روم .

با باران دل از غبار اندوه و گرد كينه بشويم

با باران زنگار از آينه‌ دل بزدايم

با باران شادمانه برقصم

باران هر چه تندتر، دل من شيداتر ...

رگبار را جشن گيرم و به چشمانِ تر خورشيد بخندم

شاخه‌هاي شسته و تر را ببوسم

خاك باران زده را ببويم

گل‌هاي خيس سَرخَم كرده در زير بارش آسمان را نوازش كنم ..

0

باران سرود آسمان است

باران آواي مهر ابرهاست

باران بخشنده‌اي بي چشم‌داشت است

باران شوينده‌ ناپاكي‌هاست

باران دست نوازش‌گر آسمان است

باران سرود هستي و ايثار است

باران ، باران است .

مي‌بارد و مي‌شويد و جان مي‌بخشد

ناپاكي را مي‌شويد و تن خويش آلوده مي‌دارد

باران ترانه‌ مهر آسمان است

باران فرزند خدايان است

باران هديه خدايان است

باران ، باران است .

در زير باران رنگ‌ها تابناك گردند و سياهي ناپديد گردد

من شيفته‌ بارانم ،

و من هر بار كه ابري در آسمان مي بينم، مي دانم كه او دل نگران، چشم به راه باران است

مي‌دانم كه اگر ببارد تا ساعت‌ها در زير باران رقصِ شادماني خواهد نمود

مي‌دانم كه پس از باران، آب‌چكان و دل شسته بازخواهد گشت

مي‌دانم كه تب خواهد كرد و چند روزي توان برخاستن نخواهد داشت

مي‌دانم كه پاكي دل و جانش را كه به زلالي چشمه‌ساران است، از باران دارد

مي‌دانم روشناي دل و تازگي روحش را از باران برگرفته است

مي‌دانم نگاه‌ زيبابين و خطاپوش‌اش باراني ست

آن اندازه دل داده است و دل از غبار شسته است كه خود چشمه‌اي جوشان و پاك گشته است

و او خودِ باران است

و من سخت ، دلم براي گلِ يخِ باران‌زده‌اي كه مرا به مهماني مهر برد، تنگ است

من نيز دلم هواي باران دارد

من نيز نياز به دل شستن و درد دل كردن با باران و نازنين گل يخ خويش دارم ..

0

آی باران ... !

ترا به نام ابر و پاكي سوگند می دهم كه بباري

ببار كه او چشم به راه توست

ببار كه من سخت دل چركينم

ببار كه من سخت دل تنگم

ببار كه گل‌ها در ميان دود ، بي نفس و آلوده ی تن گشته‌اند

ببار كه رنگ‌ها چركينند

ببار كه دل‌ها تشنه‌اند

ببار تا با سرود مهر و زمزمه‌ شاد باران رقصي مستانه كنم

ببار كه او بي‌تاب است

ببار كه من غبار اندوه گرفته‌ام

ببار نازنين ،  

ببار ... !

۰

 

 
  لینک

 

پاييز من ..

 
پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦

عجبا که امروز یکسال از دیروز بزرگتر می شوم

و عجیب تر آنکه نمی دانم آیا

یکسال به سنم افزوده می شود

یا یکسال از عمرم کاسته می شود .. !

..

... من متولد پاييزم .

شناسنامه ام يک برگ نارنجي ،

متمايل  به سوخته است ...

من از دل مرگ بلند مي شوم ،

و زندگي مي کنم ! 

0

http://www.tomarma.com/Gallery/Zodiac/images/Scorpio.jpg

0

0

محال نیست که بدانی

به تردید مانده ای میان دو فاصله 

ریخته بر 

دو کلام کهنه 

" تولد و مرگ " 

مانده میان راه ها 

به طلسم معجزات 

و مکرر تقلید 

نمناکی خاک و بی انتهایی کهکشان شب را رها کن 

و به همین کلام بی درنگ قناعت 

که زمان می گذرد 

و به سودای اشک

تنها فاصله ای را پر کرده  

از هول سادگی تولد 

و تاریکی آخر مرگ 

سخن به تیره خو کرده 

و مجال بی حاصلی روز ..

نفسی مانده برخیز 

خواستی نجوا کن 

بی جبر طریقت راه 

همان 

ساده کلام اعجاز به 

روشنی !

۰

 
  لینک

 

يادبود

 
شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٦

برای پدرم که صداقت و سادگی را برایم به ارث گذاشت ..

0

هشت سال است که ديگر بوی سيگار در خانه نيست

هشت سال است که ديگر صدای مردانه ای از من نمی پرسد :

کجا ، چرا ، برای چه ؟

هشت سال  است که خنده ای از ته دل بر لبان مادر نديده ام

هشت سال است که موهای مادر ، رنگی به خود نديده است

هشت سال است نديده ام ،

خواهرم به جز غم نامه های شاملو و اخوان شعری بخواند

آری هشت سال  است که به من می گويند :

مرد خانه ای !

برای پسر بودن دلم تنگ شده است

آری .. امروز هشت سال است  که روح پدرم همراه من است ...

۰

*

*

و به یاد دکتر قیصر امین پور ..

0

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن

خاطرات بايگاني ، زندگيهاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سرشكسته ، چشمهاي پيله بسته

خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري 

صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف كشيده

خنده هاي لب پريده، گريه هاي اختياري

عصر جدولهاي خالي ، پاركهاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي ، نيمكت‌هاي خماري

رونوشت روزها را روي هم سنجاق كردم

شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بيقراري

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد روزي

روي ميز خالي من ، صفحه باز حوادث

در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري

0  

                                             "قیصر امین پور"                                                   

       

 
  لینک

 

از ازل پرتو عشقت ز تجلی دم زد

 
دوشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٦

در یکی روز عجیب ، مثل هر روز دگر

خسته و کوفته از کار شدم منزل خویش

منزلم بی غوغا ، همه نزدیکان

چند روزی ست مسافر هستند

توی یک شهر غریب .

فرصتی عالی بود ،

بهر یک شکوه تاریخیِ پُر درد از او ..

پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من :

با شما هستم من !

خالقِ هستیِ این عالم و آن بالاها ... !

من چرا آمده ام روی زمین ؟

شده ام بازیچه ،

که شما حوصله تان سر نرود ؟

بتوانید خدایی بکنید ؟!

و شما ساخته اید این عالم ، با همه وسعت و ابعاد خودش

تا به ما بنمایید ، قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟!

هیبتا ! ما همگی ترسیدیم !

به خداوندی تان .. تنمان می لرزد .. !

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخ سختی دارید .

آتشی سوزنده ، و عذابی ابدی !

و شنیدیم اگر ما شب و روز ،

ز گناهان و ز سرپیچی خود توبه کنیم ،

چشممان خون بارد ،

و بسائیم به خاک درتان پیشانی ،

و به ما رحم کنید ،

و شفاعت باشد ،

و صد البته کمی هم اقبال ،

حور و پردیس و پری هم دارید ..

تازه غلمان هم هست ،

چون تنوع طلبی آزاد است !

*

من خودم می دانم ، که شما از سر عدل

بخت و اقبال مرا قرعه زدید

همه چیز از بخت است ؛

شده ام من آدم ، اشرف مخلوقات

(راستی حیوانات ، هر چه کردند ندارد کیفر ؟)

داشتم خدمتتان می گفتم :

قسمتم این بوده ، جنس من مرد شده !

آمدم این دنیا ، مرز سال دو هزار

قرعه ام این کشور ، و همین شهر و دیار ،

پدرم این بوده ، که به من گفت : پسر !

مذهبت این باشد ! راه و رسم و روش ات این باشد !

سرنوشتم این بود ؛

جنگ و تحریم و از این دست نِعَم ... !

راستی باز سوالی دارم ، بنده را عفو کنید

توی این قرعه کشی ، ناظری حاضر بود ؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر من بگذشته ،

پاسخی نیست ولی می گویم :

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است

چشم را آینه ای می باید ، تا خودش دریابد ،

تا بفهمد که چه رنگی دارد

تا تواند ز خودش لذت کافی ببرد .

عجبا فهمیدم .. شده ام آینه ای بهر تماشای شما !

به شما برنخورد .. از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟

ظلم و جور و ستم آینه را می بینید ؟

شاید این آینه معیوب و کج است

خط خطی گشته و پر گرد و غبار

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید !

ور نه در ساحتتان ، این همه زشتی و نازیبایی ؟

*

بی خیال ..

کمی از عشق بگوئیم با هم

عرفا می گویند : که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ،

خلق نمودی بنده !

عجبا ! عشقِ ما یک طرفه ست ؟

به چه کس گویم من ؟

می شود دست ز من برداری ؟

بی خیالم بشوی !؟

زورکی نیست که عاشق شدن ما بر هم !

من اگر عشق نخواهم ، چه کنم ؟

بنده را آوردی ، که شوم عاشق تو ؟

که برایت بشوم واله و حیران و خراب ؟

مرحمت فرموده ، همه عشق و می و ساغر خود را تو ز ما بیرون کش !

عذر ما را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر ...

*

می روم تا کپه ام بگذارم .

صبح باید بروم بر سر کار ،

پیِ این بدبختی ، پیِ یک لقمه نان !

به گمانم فردا ، جلوه عشق تو را می بینم ،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده .. !

خوش به حالت که غمی نیست تو را ،

نه رئیسی داری ،

نه خدایی عاشق ،

نه کسی بالا دست !

تو و یک آینه بی انصاف !

کج و کوله ست و پر از گرد و غبار .

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی ؟

خواب سنگین به سراغم آمد .

کم کَمک خواب مرا پوشانید .

نیمه شب شد ، و صدایی آمد ،

از دل خلوت شب ، از درون خود من :

من خدایت هستم !!

هر چه را می خواهی ، عاشقانه به تو تقدیم کنم .

تو خودت خواسته ای تا باشی !

به همان خنده شیرین تو سوگند که تو ،

هرچه را می بینی ،

ذهن خلاق خودت خلق نمود

هرچه را خواسته ای ، آمده است .

من فقط ناظر بازیِ توام .

منتظر تا که چه را یا که ، که را خلق کنی !

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه ،

ز ته دل ، ز درون

خواهشی نامحسوس ، نه به فریاد بلند

بلکه از عمق وجود ، ز برای عدم خود بنما

تو همان لحظه دگر نابودی

به همان سادگی آمدنت ..

خواهش بودن تو ، علت خلقِ همه عالم شد

تو به اعماق وجودت بنگر ،

ز چه رو آمده ای روی زمین ؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

حس این لحظه تو .. علتِ بودن توست !

تو فقط لب تر کن ، مثل آن روز نخست

هر چه را می خواهی ، چه وجود و چه عدم ،

بهر تو خواهد بود ، در همان لحظه آن خواستنت .

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی ؟

دلبرم ! حرف قشنگت این بود :

شهر زائیده شدن این باشد ، تا توانم که فلان کار کنم ،

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم .

پدرم آن آقا ، خُلق و خوی اش ، روش اش ، میراث اش

همه اش راه تو را می سازد .

بنده می خواهم از این راه ، از این شهر به منزل برسم

همه را با وسواس ، تو خودت آوردی .

همه را خلق نمودی ، همه را .

تو از آن روز که خودخواسته پیدا گشتی ،

من شدم عاشق تو .

دست من نیست ، تو را می خواهم

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای

شرّ و بی حوصله و بازیگوش

مثل یک بچه پر جوش و خروش

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند ، که شوم عاشق تر ،

" هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ،

رشته عشق شود محکم تر ..  !"

دیر بازی ست به من سر نزدی !

نگرانت بودم ، تا که آمد امشب

و مرا باز به آواز قشنگت خواندی ،

و به آواز بلند ، رمز شب را گفتی :

" من چرا آمده ام روی زمین ؟ "

باز هم یادم باش ! مبر از یاد مرا ..

همه شب منتظر گرمی آغوش توام .

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد ...

*

خوابِ من خواب نبود !

پاسخی بود به بی مهری من ،

پاسخ یک عاشق ...

به خداوند قسم ، من از آن شب به کنون ،

دل خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم ؛ به خدا . 

۰

۰

 
  لینک

 

عيد آمد و عيد آمد ..

 
جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

ما نه رندان ریائیم و حریفان نفاق

آن که او عالم سِرّ است بدین حال گواست

                                                      "حافظ"

*************************************

به مناسبت روز عید و روز بزرگداشت حضرت حافظ

روح رويايي عشق ،

از برِ چرخ بلند ،

جلوه‌اي كرد و گذشت ،

شور در عالم هستي افكند .

0

شوق ، در قلب زمان موج‌زنان ،

جانِ ذرات جهان در هيجان ،

ماه و خورشيد ، دو چشم نگران ،

ناگهان از دل درياي وجود ،

" گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود " ،

به جهان چهره نمود !

0

پرتو طبع بلندش " ز تجلي دم زد "

هر چه معيار سخن برهم زد

تا " گشود از رخ انديشه نقاب " ،

هر چه جز عشق ، فرو شست به آب !

0

شعر شيرينش ، " آتش به همه عالم زد " !

مي‌چكد از سخنش آب حيات ،

نه غزل ، " شاخه نبات " !

0

چشم جان‌بين به كف آورده‌ام اي چهره دوست !

ديدن جان تو در چهره شعرت نيكوست .

اين چه شعرست كه صد ميكده مستي با اوست !

مستِ مستم كن ازين باده به پيغامي چند .

زان همه " گم‌شدگان لب دريا "

به يقين " خامي چند "

" كس بدان منصب عالي نتوانست رسيد "

" هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند ".

مگرم همت و عشق تو بياموزد راه .

نه تو خود گفتي و شعر تو بر اين گفته گواه :

" بر سر تربت ما چون گذري همت خواه ؟! "

0

حافظ از " مادر گيتي " به " چه طالع زاده‌ست "؟

طاير گلشن قدس .

" اندر اين دامگه حادثه چون افتاده‌ست "؟

0

من در اين آينه غيب‌نما مي‌نگرم .

خود از اين طالع فرخنده نشاني داده‌ست :

" رهرو منزل عشقيم و ز سرحد عدم ،

تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم . "

0

نه همين مقصد خود را ز عدم تا به وجود ؛

نقش مقصود همه هستي را ،

ز ازل تا به ابد ،

عشق مي‌پندارد .

" آري آري سخن عشق نشاني دارد . "

" رهرو منزل عشق ، "

فاش گويد كه ز مادر به چه طالع زادم :

" بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم ! "

0

اي خوشا دولت پاينده اين بنده عشق ،

كه همه عمر بود بر سر او فِرِ هماي .

" خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي "

0

بنده عشق بود همدم خوبان جهان :

" شاه شمشادقدان ، خسرو شيرين‌دهنان "

بنده عشق چه داني كه چه‌ها مي‌بيند :

" در خرابات مغان نور خدا مي‌بيند "

بنده عشق ، چنان طرح محبت ريزد ؛

" كز سر خواجگي كون و مكان برخيزد "!

0

باده بخشند به او ، با چه جلال و جبروت ،

" ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت "!

بنده عشق ندارد به جهان سودايي ،

" از خدا مي‌طلبد : صحبت روشن‌رايي "!

0

آنك ! آن شاعر آزاده آزاده‌پرست ،

عاشق شادي و زيبايي و مهر ،

كه " وضو ساخته از چشمه عشق "

چار تكبير زده يكسره بر هر چه كه هست .

چون سليمان جهان است ولي باد به دست !

تاجي از " سلطنت فقر " به سر ،

" كاغذين جامه " آغشته به خونش در بر ،

تشنه صحبت پير ،

" گر ز مسجد به خرابات رود خرده مگير "!

0

همچو جامش ، لب اگر خندان است ؛

دل پرخون وی اندوهِ عميقي دارد .

بانگ برمي‌دارد :

" عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت  "

" كه گناه دگري بر تو نخواهند نوشت  "

" من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش  "

" هر كسي آن درود عاقبت كار كه كِشت "

" نه من از پرده تقوي به در افتادم و بس ، "

" پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت ! "

" سر تسليم من و خشتِ درِ ميكده‌ها "

" مدعي گر نكند فهم سخن ، گو سر و خشت ! "

0

يك سخن دارد اگر دارد صدگونه بيان ،

همه روي سخنش با انسان :

 " كمتر از ذره ني‌اي ، پست مشو ، مهر بورز "

" تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ‌زنان ! "

000

گل به يك هفته فرو مي‌ريزد ،

سنگ مي‌فرسايد ،

آدمي مي‌ميرد ،

نام را گردش ايام ، مدام ،

زير خاكسترِ خاموشِ فراموشي

. . . مي‌پوشاند ،

شعر حافظ ، اما 

هر چه زمان مي‌گذرد ،

تازه‌تر ، باطراوت‌تر ،

گوياتر ، روح‌افزاتر

رونق و لطف دگر مي‌گيرد ! 

لحظه‌هايي‌ست كه : انسان ، خسته‌ست ،

خواه از دنيا ،

از زندگي ، از مردم ،

گاه حتي از خويش ،

نشود خوشدل ، با هيچ زبان ،

نشود سرخوش ، با هيچ نوا ،

نكند رغبت بر هيچ كتاب ،

نه رسد باده به دادش ،

نه برد راه به دوست ،

راست .. گويي همه غم‌هاي جهان در دل اوست !

چه كند آن كه به او اين همه بيداد رسد ؟

باز هم حافظ شيرين سخن است ؛

كه به فرياد رسد !

جز حريمش نبود هيچ پناه ،

نيك‌بخت آنكه به او يابد راه ،

چاره‌ساز است به هر درد ، كه مرهم با اوست

به خدا همت پاكان دو عالم با اوست .

0

اي همه اهل جهان ،

اي همه اهل سخن ،

آيا اين معجزه نيست ،

كس بدان گونه كه بايست ، نخواهد دانست ،

اين پيام‌آور عشق ،

چه هنرها كرده‌ست .

به فضا درنگريد !

آسمان را ،

" كه ز خمخانه حافظ قدحي آورده‌ست " . 

۰

 
  لینک

 

 

 
یکشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٦

***

شب قدر است و طی شد نامه هجر

سلام فیه ، حتی مطلع الفجر

                                      "حافظ"

۰ ۰ ۰

۰ ۰ ۰

..علی را ضربتی کاری نمی شد

گمانم ابن ملجم یا علی گفت .

0 0 0

0 0 0

اي آفريدگار  

ديگر به سردمهري خاکسترم مبين

امشب ، صفاي آبم و گرماي آتشم

امشب ، به روي تست دو چشم نياز من

امشب ، به سوي تست دو دست نيايشم

امشب ، ستاره ها همه در من چکيده اند

سرب مذاب ، پر شده در کاسه سرم

هر قطره اي ز خون تنم شعله مي کشد

من آتش روانم ، من آتش ترم

امشب ، به پارسايي خود دل نهاده ام

اي آفتاب وسوسه ، در من غروب کن

آن رودخانه ام که تهي مانده ام ز آب

آه اي شب بزرگ ، تو در من رسوب کن

زين پيش اگر به کفر گشودم زبان خويش

زين پس برآن سرم که بشويم لب از گناه

اي آفريدگار

در چاه شب ، به سوي تو اميد بسته ام

تا بشنوي صداي مرا از درون چاه

هر چند پيش چشم تو کوچک ترم ز مور

بر من بزرگواري پيغمبران ببخش

جز غم ، هر آنچه را که به من وام داده اي

بستان و بيشتر کن و بر ديگران ببخش

نام تو بر نگين دلم نقش بسته است

اين خاتم وجودِ من ارزاني تو باد

دانم اگر چه پيشکشي سخت بي بهاست

شعرم به پاس لطف تو ، قرباني تو باد

۰

۰

۰

**

- امروز ، روز بزرگداشت مولاناست . شیخ الشیوخ عرفان و عشق و فلسفه . مثنوی مولانا را قرآن عجم نامیده اند و چه به جاست این عنوان ، اگر کمی از آن را خوانده باشیم .. !

راستی در بیشتر کشورها امروز به یادش مراسم های مختلف برپاست .. شاید در ایران هم خرده مراسمی برپا شود !! و این است که مایه تاسف ماست .

می بایست ترکهای عثمانی چنین عَلَم می کردند که مولای رومی از آنِ ماست تا ما هم برای او سال را سال مولانا اعلام کنیم  ..

شاید فردا هم افغانها ادعا کنند که مولانا شاعر آنهاست ، چرا که در بلخ (افغانستان کنونی) متولد شده است . مگر نه اینکه ادعای ترکیه بر این اساس است که مقبره مولانا در قونیه است .. !

شاید حق با آنها باشد ، چون آنها هستند که هر سال در مقبره اش و برای بزرگداشتش مراسم رقص سماع را که مختص مولاناست ، احیا می کنند .. !

۰

- شب گذشته از طرف رییس جمهور فرانسه طی مراسمی که به مناسبت بزرگداشت مولانا برپا بود به استاد شهرام ناظری ، خواننده موسیقی سنتی ایرانی نشان "لژیون دونور" اعطا شد . این نشان سه درجه دارد كه ناظري بالاترين درجه آن ، "شواليه لژيون دونور" را دريافت كرده است و به خاطر ارائه موسيقي شرق و آشنا كردن مردم فرانسه با مولانا و اجراي كنسرت هاي وي به او اعطا شده است .. !

چه افتخار آفرین است که ناظری را "پاواروتي ايران" نامیده اند و ما چه بسیار قدرناشناسیم که نامی از او نمی بریم !!

او در همه کشورها برنامه اجرا می کند و می خواند و می نالد تا بتواند فرهنگ ایرانی را آنطور که بوده است به جهانیان عرضه کند نه اینطور که امروز می نماید :

..

بنال اي بلبل دستان ، ازيرا ناله‌ مستان

ميان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد

۰

> اگر کمی فکر کنیم ، متوجه می شویم که چه بر سر شعر و موسیقی ما و فرهنگ اصیل ما آورده اند و ما چه خوب استقبال کرده ایم و حتی کمک کرده ایم تا راحت تر چنین اتفاقی بیفتد ..

مصداق همان برهنگی فرهنگی ... !

 
  لینک

 

زمزمه های پاییزی

 
یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦

ترانه ام را
به خاطر بسپار
که ایهام خوشی است
از ایهام زمزمه های پاییزی
تا بعد از من
بخوانی آن را ؛
در راههایی که
با هم از آنها عبور نخواهیم کرد ... !

....

...

..

.

.

.

بوي پائيز مي آيد

بوي غربت

بوي جدايي برگ از درخت

دلم براي درخت مي سوزد

آن زمانکه مرگِ برگ را مي بيند

برگ ، يگانه همدم تنهايي خويش

چه زود گذشت

فصل شور و عشق و حرارت ،

فصل تابستان !

و چه زود رسيد

فصل جدايي ، تنهايي ، حسرت ،

فصل پائيز !

و چه دلسنگ است

آن عابري که پا بر روي برگ مي گذارد

و آهِ  درخت را نمي شنود !

من مي دانم ،

که چقدر تنهايي درخت بزرگ است !!!

*

*

*

و اما پنج کتاب من (به دعوت دوستان خوبم عطا و محمدرضای عزیز)

۱) مثنوی معنوی                           مولانا

۲) تذکره الاولیا                             عطار

۳) در دیار صوفیان و پرده پندار          علی دشتی

۴) پیامبر و دیوانه                          خلیل جبران

۵) خرمگس                                 لیلیان اتل وینیچ 

 
  لینک

 

 

 
 
naser F




**************


آرشیو وبلاگ

**************


آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0